این وبلاگ رو به روز کنم

سلام

این وبلاگ رو به روز کنم و ببینم هنوز هم کسی به اینجا سر می زنه ؟

لبخند.

موفق باشید.

سال نو مبارک

امروز ۲۷ اسفند ۱۴۰۱ است و من یکدفعه و بی دلیل یاد این وبلاگ افتادم و با امتحان کردن چندتا رمز که پس ذهنم مونده بود موفق شدم وارد این وبلاگ بشم.

سه تا نظری که پای نوشته قبلی ثبت شده بود رو تایید کردم تا همه بتونن بخونن و امیدوارم زیر این نوشته ام ، دوستان بیان و نظر بدن. ( بخش نظرات این نوشته رو روی حالت "فعال" گذاشتم تا به محض ثبت نظر ، نمایش داده بشه و نیاز به تایید من نباشه. )

موفق باشید و سال نو مبارک باشه.

یه چیزی نوشته باشم.

سلام.

از آخرین نوشته ام در این وبلاگ حدود دو و نیم سال میگذره.

دیگه امیدی ندارم که کسی از بچه های کلاس به این وبلاگ سر بزنه. اما اگر کسی اومد ، امیدوارم یک نظر بزاره.

لبخند.

حالا بیا درستش کن.

سلام

دیگه بنظرم اینجا زیادی سوت و کور شده. کسی سر نمیزنه. البته خانم ص.ح هنوز رفت و آمد دارند ( نظر خصوصی می زارند ) ولی از بقیه خبری نیست

به هر حال امیدوارم هر کجا هستید شاد و موفق باشید.

 

انار

گفتم یه چیزی بنویسم اینجا به روز بشه.

لبخند.

لبخند.

لبخند.

اعتراف

سلام

اینو اینجا می نویسم که مطمئنم کسی از اینجا رد نمیشه بخونتش. لبخند. خنده.

 

می خواستم از همه آقایونی که تا الان به هر کدومشون سه چهار بار قول دادم که دعوتشون می کنم عذرخواهی کنم.

بخصوص از داوود و جلیل.

جمال رو هم یک بار توی خیابون (آخر شب بود) دیدم و بهش گفتم حالا بعدا باهات تماس می گیرم ولی هیچ وقت این کارو نکردم. لبخند.

ولی جواد رو خیلی وقته ندیدم. تقریبا ازش هیچ خبری ندارم. (حالا نه اینکه از اونایی بالایی خیلی خبر دارم. خنده) آخرین اطلاعاتم ازش اینه که ازدواج کرده ! لبخند.

دکی !

دَکی !

حسن و جواد !

امروز يه ويدئو كليپ ديدم كه اسم خواننده اش "حسن شماعي زاده" بود و عجيب اينجا بود كه منو ياد آقاي يغمايي مي انداخت !!!

لبخند. خنده. كركرخنده.

آهو

آهوی پـُر کرشمه

اومد به پای چشمه

                                      (مارتیک)

منو تنها گذاشتن و رفتن !!! خنده.

سلام

این مطلبو بنویسم که به گمانم آخرین مطلب وبلاگ باشه. آخه دارین با هم هماهنگ می کنین که برین توی این گروههای موبایلی و فکر نمی کنم بعدش دیگه همین یه ذره ای که به اینجا سر می زدین رو دیگه سر بزنین. لبخند.

یک ماه می شه که بخشی از ریش هام رشد نمی کنه ! خنده. حالا نکرده همه شون با هم درنیان که دیگه نیازی به اصلاح و ماشین تراش و غیره نباشه. لبخند. یه تعدادیشون اعتصاب کردن و هرچی هم ازشون می پرسم بابا علت اعتراضتون رو روشن بیان کنین بلکن بتونیم با هم به توافق برسیم، ولی هیچگونه بیانیه و اعلامیه صادر نمی کنن بفهمیم دردشون چیه ! لبخند.

خلاصه مدتیه خودشونو برای ما گرفتن نامردا ! خنده.

گمانم ازم باج می خوان که کور خوندن. از بچه مشهد مگه می تونن چیزی بکنن ! لبخند. خنده.

 

هـ هـ هـ و ...

چند روز پیش جلیل قاضوی (نمیدونم کیا جلیل قاضوی رو یادشونه ) زنگ زد و احوالمو پرسید. با یه شماره غریبه زنگ زده بود وگرنه به رسم همیشه جواب نمی دادم و ازش درخواست ارسال پیامک می کردم ( با پیامک بیشتر حال می کنم و حوصله حرف زدن ندارم. لبخند. خنده.). کمی گپ و گفت کرد و خواست یه قراری بزاریم و بریم خونشون ، یا یه جایی بیرون قرار بزاریم و خانوادگی بریم هوایی عوض کنیم ، منم قبول کردم و گفتم به جمال رمضانی هم خبر می دم اگر خواست اونم بیاد. چند روز بعدش جواد شفقت هم زنگ زد و به اون هم گفتم که اگه تونست اونم بیاد ولی هنوز قسمت نشده قرار بزاریم و دور هم باشیم. خنده.

گمان نمی برم تا بعد از محرم و صفر قسمت بشه. خنده.

بعدش هم که هوا سرد می شه و کی حوصله داره. خنده.

خنده.

!

من یه متنی اینجا نوشته بودم ولی بنظر بلاگفا پاکش کرده !!! 

 

به گمانم یه چند تا نظر هم پاش نوشته شده بود! دوستان بیان اعلام کنن من درست می گم یا توهم برم داشته که اینجا چیزی نوشته بودم !!! 

عجیبه !

نوروز 94

نوروز را رفتیم مسافرت. جای همه تان خالی. 

تعدادی از عکسهایمان را در لینک زیر گذاشته ایم. اگر دوست داشتید تشریف بیاورید. لبخند. 

لینک عکس ها

خواب

دیشب (8/11/93) خواب همه تون رو دیدم. خنده. 

حالا شاید دونستن خواب من براتون زیاد جذاب نباشه ولی به طور مختصر براتون تعریف می کنم. لبخند. 

خواب دیدم سوار یه شاتل فضایی آماده پرواز شدیم تا پرتاب بشه به فضا ولی چون ضمیر ناخودآگاهم از داخل شاتل تصوری نداشت داخلشو مثل اتوبوسی که رفتیم اردو نشون می داد. خنده. 

خلاصه نشستیم روی صندلی های اتوبوسی (داخل شاتل) ولی حرکت شاتل تاخیر داشت و این باعث شده کم کم برامون این حس ایجاد بشه که شاتل خرابه. 

من و جواد و جمال رفتیم بیرون ببنیم چه خبره که دیدی قبل از ما چند نفر دیگه هم اومدن بیرون ولی نیروهای امنیتی همه شون رو کشته اند ! و ما تازه فهمیدیم که جونمون در خطره ! 

خلاصه شما ها رو رها کردیم و رفتیم داخل یه ساختمون و رفتیم روی پشت بوم و داشتیم فکر می کردیم که چکار کنیم که شاتل پرتاب شد و رفت آسمون و اولش خوب بود ولی اون بالا موتورش خاموش شد و دیگه ازش آتیش نمی زد بیرون و شروع کرد به سقوط و از اینجا به بعدش مثل تصاویر سینمایی ضمیر ناخودآگاهم توی خواب برام صحنه های اکشن طراحی می کرد و شاتل توی هوا مثل هواپیما یه دور بزرگ توی آسمون زد و درست با فاصله ی خیلی کم از روی پشت بوم ساختمونی که ما بودیم گذشت به حدی که یکی از ما سه نفر دم هواپیما رو گرفت و فریاد می زد: " نه ، نـــــــــــــه ، بچه ها ، بچه هـــــــــــا " و تا نزدیک لبه ی پشت بوم کشیده شد و بعد دم شاتل رو رها کرد و شاتل خورد زمین و منفجر شد و آتیش گرفت. 

خنده.  

  این خوابو تعریف کردم که بدونین اگه بهتون زنگ نمی زنم و پیامک نمی دم ولی در ضمین ناخودآگاهم به یادتون هستم. لبخند. راستی یادم افتاد که داوود چند روز پیش تماس گرفت و من نتونستم جوابشو بدم لذا از همینجا ازش عذرخواهی می کنم. لبخند. 

 عکس بچه های کتابداران رو دیدم کلی خندیدم و به این فکر کردم که یه زمانی دانشگاه می رفتیم و همه مون بچه بودیم ، حالا خودمون بابا و مامان شدیم. خنده.  

توی اون عکس اول ، خواستم بدونم خاله ی اون وسطیه هنوز زنده است ؟! لبخند. 

حالا من مستقیما ماماناشون رو خطاب قرار نمی دم که باباهاشون غیرتی نشن ولی یا باباشون یا مامانشون از طرف ما هم ببوستشون. لبخند.

شاد باشید.

یک سال گذشت !

دیروز ، یک سال کامل از آن روز گذشت !

به مناسبتش دو نفری رفتیم رستوران و خوش گذراندیم.

لبخند.

همگی شاد باشید.

ارتباطات !

بنظر مي آد كه ارتباط معنا داري بين ازدواج همكلاسي ها و سوت و كور شدن اين وبلاگ وجود داره !!! لبخند. خنده.

پيشنهاد مي دم جنبش دوبه هم زني روابط زناشويي جهت فعال شدن وبلاگ رو افتتاح كنيم !!! كركرخنده.

چرت و پرت گفتم ، مگه نه ؟! لبخند. خنده. چشمك. در اصل هدف نوشتن يه چيزي بود كه اين وبلاگ يه پست جديد داشته باشه. لبخند.

شاد باشيد.

جشن دامادی.

سلام

پریشب ( یعنی تاریخ ۲۸/۵/۱۳۹۲ ) در جشن دامادی جمال خان رمضانی شرکت کردیم و جای همه تان خالی.

بسیار بسیار جشن خوب و قشنگی بود.

برایشان آرزوی روزهای شاد و زیبا می کنیم.

 از بچه های کلاس ( البته منظور آقایون کلاس. لبخند. ) فقط من بودم. بقیه یا دعوت نشده بودند ! ( که گمان نمی برم ) و یا نیامده بودند. لبخند.

بهش شاباش هم ندادم. نیشخند. کرکرخنده. اسمایلی بچه مشهدی. جرخند.

از بخش بانوان نیز اخبار واصله از همسر گرامی گویای خوب و عالی بودن همه چیز بود. لبخند.

مجدد آرزوی شاد بودن در لحظه لحظه ی زندگیشان.

دکی !

سلام

دیدم چند وقتیه کسی اینجا چیزی ننوشته گفتم من یه جمله ای بنویسم بلکن طلسم شکسته بشه. لبخند.

گویا همه افتادند در گود زندگی و دارن مثل اسب ! ( شما که نمی خواین از کلمه ی اصلی استفاده کنم ؟! ) تلاش می کنن تا گلیمشون رو بکشن بیرون. لبخند. ( بلاخره اسب حیوان نجیب تریه دیگه ، مگه نه ؟! لبخند. )

همین دیروز پریروز بود که من خواب دیدم زندگی کمربند شلوارشو درآورده و از سمت سگکش افتاده دنبالم که بزنتم ! یک وضعی بود که نگو و نپرس ! صورتشو اورده بود جلو و با صدای سنگینی بهم می گفت : " یا بگو غلط کردم یا همچین می زنم که صدای هاپو ! ( شما که نمی خواین دوباره از کلمه ی اصلی استفاده کنم ؟! ) بدی ؟!!!

خلاصه ، زندگی ما رو انداخته زمین و مثل فیلم های جنگی که اسیر می گیرن و می خوان ازش حرف بکشن پاشنه ی پوتینشو گزاشته روی گلومونو هی فشار می ده ! هی فشار می ده ! خنده. ما هم با دست سعی می کنیم پاشو از روی گلومون برداریم ولی بسی تلاش بیهوده. لبخند.

از بین تمام بچه های کلاس ، چند وقت پیش داوود رزوینی رو دیدم. از لحاظ چهره تغییر قابل ملاحظه ای نکرده بود ، فقط چاق تر شده بود ! لبخند. چشمک. ( امیدوارم هر کجا که هست زنده باشه و سرحال )

اینهایی ام که این بالا نوشتم چرت و پرت بود ، گفتم یکم چرندیات بنویسم بلکن توی غم هم شریک باشیم ! ( چی گفتم ! )

امیدوارم همگی ، هر کجا که هستید ، شاد باشید و جوان.

 

آقای عباس حری درگذشت

آقای عباس حری درگذشت

http://www.lisna.ir/main/دکتر-عباس-حری-درگذشت

خدایش بیامرزاد.

 

از باب خاطرات

سلام

با یه عکس شروع می کنیم. فقط دستخط بالای فاکتور رو بخونین. ضمناً فاکتور اصل هستش و برخلاف بقیه اسناد که ازشون کپی دارم این یکی اصل هستش.

و ما خوردیم! در نزدیکی تخت جمشید.

( رستوران لانه طاووس در نزدیکی تخت جمشید )

( خاطره ی بد جاماندن دوربین خانم شجاعی را هم در این رستوران داریم که در موردش باید بعدا مفصل یک مطلب بنویسم )

و ادامه خاطرات را گریز می زنیم به روزهای قبل از اردو که بیشتر برای خودم و آقای رمضانی خاطره است تا شما ها

مارتون امضا گرفتن !

( بجز امضاء اول که متعلق به خانم نوری است ، برای گرفتن بقیه امضاها حداقل یک روز دویدیم. یعنی حداقل یک روز ها ! خانم نوری نیز چون همکلاسی بودند و ابتدای کارشان بود و کم تجربه ، ارزش امضاءشان ( که آن روزها رئیس انجمن علمی کتابداری دانشکده بودند ) را نمی دانستند وگرنه باید بیشتر از اینها دنبال امضاء شان می دویدیم. لبخند. )

ولی خب با همه سختی ها ، آخرش به شیرینی تمام شد و پول را گرفتیم. البته دقیق یادم نیست صد هزار تومن دادند یا دویست هزار تومان. شاید آقای رمضانی یادش باشد. )

و بعد رفتیم سراغ محل اسکان. نامه قبلی که افرادش داخل دانشگاه فردوسی بود را به زور امضاء گرفتیم ، این یکی را خداییش الان که فکر می کنم گریه ام می گیرد که به چه بدبختی از پشت تلفن موافقتشان را جلب کردیم و امضاء گرفتیم ؟!!!

آسفالت شدیم تا درست شد.

( بالای فیش نوشته : بابت اسکان دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد به تعداد ۴۲ نفر در تاریخ ۱۷/۲ و ۱۸/۲/۸۶ به مبلغ ۲۵۲۰۰۰۰ ریال ) ( مربوط به دو شب اسکان در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان است )

یعنی روز آخر من که دیگر قطع امید کردم و به جمال گفتم جواب نمی دهند. برویم به بچه ها بگوییم اردو کنسل است. جای خواب نباشد نمی شود ولی جمال گفت من می روم و یک تماس دیگر می گیرم شاید که فرجی شد و واقعا هم فرجی شد و درست شد. انصافاً این یکی را جمال زحمت کشید )

و در پایان یادی از دکتر آزاد ( خدایش بیامرزاد ) که بچه ها رفته بودند پیشش و گفته بودند می خواهیم برویم اردو ، کمک کنید که خرجمان کم شود و دست کرده بود توی کیفش و یک تراول صد تومنی داد بهشان. صد تومن ! صد هزار تومن ! آن موقع برای خودش خیلی بود. یعنی برای اردوی ما خیلی بود و خیلی کمکمان می کرد تا از هزینه های خودمان کم شود سهم هر نفر را کاهش می داد.

چه خوب شد که آن قاب خاتم کاری ( یا قلم کاری بود ، دقیق یادم نیست ) را از اصفهان برایش هدیه خردیم و آوردیم.

مجدد یادش گرامی.

خدانگهدار.

( یعنی این جمال رمضانی یک موضوع " خاطرات " این پایین نگذاشته است ! الان من این نوشته را کجا دسته بندیم کنم ؟ مجبورم بزنم جزء همان طنز همیشگی خودم دیگر. کتابدار است دیگر ، ازش بیشتر از این آی کیو توقع نمی رود. )

مجدد خدانگهدار.

مرد دو اكانته !

سلام

الان مي خواستم بدانم جمال جان ، چرا اين گوشه ي وبلاگ اسم همه ما يك بار آمده است و اسم تو دو بار ؟!

خجالت نمي كشي؟

نكند فكر كردي خونت رنگين تر است ؟ يا گردنت كلفت تر است ؟ يا چون صدايت قشنگتر بود بايد دو تا اكانت داشته باشي ؟

الان بيايم بزنم نرمت كنم كه بچسبي به آسفالت؟

دوستدار تو ! ياشار.

ساندویچی خوابگاه فجر

یادش بخیر. دوران دانشگاه.
ما سه نفر بودیم ( نیاز نیست که بگم منظورم کیا هستش ؟ ). یعنی معمولا همه جا سه نفری می رفتیم. اون روزهایی که سلف سرویس غذای خوشمزه نمی داد ، اول می رفتیم ژتون ها رو تو سلف سرویس می فروختیم ( بازاریابی یاد می گرفتیم ، اونم عملی. خنده ). یه قیمتی بالاتر از ژتون دانشجویی و پایین تر از ژتون آزاد می گفتیم و سریع فروش می رفت. بعدش می رفتیم ساندویچی خوابگاه فجر ( خوابگاه آقایون ) پشت میزهای شیشه ای و کثیفش می نشستیم و سفارش می دادیم. دست هات از شدت کثیفی به شیشه ی روی میز می چسبید!
برای خودمون یه واحد سنجش میزان کثیفی ساندویچی درست کرده بودیم به این اسم : " مگس بر اینچ مربع " ! ، یعنی هر چی ساندویچی کثیف تر بود می گفتیم این مثلاً پنج مگس بر اینچ مربع هستش ! یعنی روی میزهاش در هر اینچ مربع پنج تا مگس نشسته ( از کثیفی ). یا می گفتیم اون یکی ساندویچی هفت مگس بر اینچ مربع هستش. اتفاقاً نمی دونم چطوری بود که هر چی ساندویچی کثیف تر و مگس بر اینچ مربعش بالاتر ، ساندویچاش خوشمزه تر بود !!!
خلاصه یادش بخیر.

بعدنها به این فکر افتادم که یه ساندویچی بزنم با اسم " پلشت ساندویچ " با عیار دوازده الی هفده مگس بر اینچ مربع برای اونهای که مثل خودمون از ساندویچ کثیف لذت می بردن! ولی تا الان که نزدم ، حالا تا ببینیم بعد چی می شه.

شاد باشید.

سال نو هم مجدد مبارک.

قرار ملاقات جديد

پيشنهاد مي كنم از الان هماهنگ كنيم براي اون دنيا سر پل صراط !!!

اگه با جاش مشكلي ندارين سر ساعتش با هم دعوا كنيم !

لبخند. خنده. چشمك.

شاد باشيد. سال نو هم مبارك.

یک روز پس از برف

یک روز پس از اولین برف زمستانی گل های باغچه زیر برف فرو رفتند.

و قندیل ها از سقف انباری کنار حیاط آویز شدند.

موسی کو تقی خوشبخت

بدور از هیاهوی شهر و فارغ از تمام مسائلی که ما اشرف مخلوقات به دست خودمان برای خودمان درست کرده ایم. با ذهنی فارغ از تمام غم ها و غصه ها لذت یک حمام آفتاب را می بردند. و من در حسرت درک یک لحظه از خوشی شان.

موسی کوتقی خوشبخت.

شلغم

تو یه روز نسبتاً سرد زمستونی ، بفرما شلغم عزیزم.

شلغم

کلاغ و ماه و پرچم

سلام

چند روز پیش داشتم یه جایی می رفتم  که یک عکس هنری از مقارنه ی کلاغ و ماه گرفتم !

مقارنه کلاغ و ماه !

وقتی از اونجایی که کار داشتم برمی گشتم هم ، جلوی استانداری یک پرچم خیلی بزرگ نصب کرده بودند. مشخص بود که تازه نصب شده ، قدیم نبود. بزرگ و تمیز و با غرور در باد می رقصید. افتخار آمیز و قشنگ بود. امیدورام پاره نشه و بتونن همینطور تمیز و مرتب نگه اش دارن.

پرچم ایران

سیزدهمین نمایشگاه کتاب مشهد ( 25 آبان الی 3 آذر 1390 )

سیزدهمین نمایشگاه کتاب مشهد ( ۲۵ آبان الی ۳ آذر ۱۳۹۰ )

سیزدهمین نمایشگاه کتاب مشهد ( 25 آبان الی 3 آذر 1390 )

اول صبح بود و همه جا خلوت

 

عجبیب اما واقعی در نمایشگاه کتاب !!!

( باید بهشان پیشنهاد ساخت کتاب ضدآب برای استفاده بچه ها در حمام بدهیم. )

 

هنر کتابگذاری و کتاب آرایی !!!

 

بندگان خدا ، چهار نفری زحمت جمع آوری کشیده اند ، اما اسم ویراستار جلوتر و درشتر چاپ شده است !!!

 

کتابهای خارجی

 

پشت صحنه ی غرفه های فروش ( زیر میزها پر بود از کتابهایی که از آنطرف معلوم نبود ! )

 

جای کتاب را عوض نکرده اند ، زیرش پایه زده اند که نیافتد !!!

 

بفرمایید چای با دا !

 

نظمی بی نظیر ! (2)

قدیم این عکس زیر رو گذاشته بودم در وصف نظم بی نظیر آیکونهای دسکتاپم ! ( از اینجا اصل متن رو ببینین )

 

حالا از اون موقع یواش یواش تبدیل شده به این !!!

یعنی دقت می کنم از سه ماه پیش تا الان همه اون آیکونها هنوز سرجاشون هستن ها ! خنده

!

دکی.

پ.ن : لبخند. چشمک.

نظمی بی نظیر !

نظم بی نظیر آیکون ها در صفحه دسکتاپ کامپیوتر من ! لبخند.

پ.ن : شاید بشه با هندسه فراکتال نظم بینشون رو پیدا کرد ! لبخند.

حمل با چی ؟!!!

مشهد ، چهارراه مقدم به سمت راه آهن ( ایستگاه اتوبوس )( ۱۸/۵/۱۳۹۰ )

یکی دیگه !

دور نمای یک موسی کو تقی کم یاب ! ، نشسته بر لبه ی پشت بام و در حال چشمک زدن به دوربین ! لطفاً به نگاه معصومش دقت کنید !!!

نمای دور از یک موسی کو تقی ، نشسته بر لبه ی پشت بام

جیگیل جیگیل - بی جیگیل

با سلام

این متنو برای آموزش نحوه ی گذاشتن تصویر به دختر برادرم و پسر برادرم گذاشتم . امیدوارم که براشون مفید باشه . هر چند که الان بنظر می رسه بیشتر دوست دارن برن بازی کامپیوتری کنن تا یاد گرفتن گذاشتن تصویر توی اینترنت !

این جمله از پسر برادرم است برای شما :

با سلام

من پسر برادر مجتب قیاسی هستم و امیدوارم که زودتر تصویرگذاری شود و من به بازی کامپیوتری بروم و اما خداحافظ ! تاریخ ۱۲۵۶۸۴۷۶۹/۲۱۵۲۴۸۹۹۶۶۳۳۸۵۵۴۵/۰۰۰۰۰۰۰۰۰۵/۲۹/۷/۱۳۷۹.... ببخشید تاریخ اینهمه زیاد است.

 

این جمله از دختر برادرم است برای شما :

بله ، با سلام

من دختر پسر داداش مادربزرگ خاله شادونه هستم. ( دارند کرکر می خنند خواهر و برادر ) الان من او شما تو همه دنیا ایران مشهد کیش شمال ضبط صوت داریم این برنامه رو نگاه می کنیم و در ادامه خدانگهدار.

موسی کو تقی در پشت پنجره ی کتابخانه 10/5/1390

می دونم که این متن به دردتون نمی خوره و شاید خوشتون نیاد و ممنونم که تحمل کردین.

خدانگهدار.

 

آگهی

این آگهی رو دیروز (۲۳/۴/۱۳۹۰) توی روزنامه دیدم. هرچی زنگ زدم که با این افراد چکار دارین ، هیچکدوم از شماره ها گوشی رو برنمی داشت !

یعنی فکر می کنین می خوان چکارشون کنن ؟!!! ( برخورد مکرر دندانها از ترس )

یعنی با چپ دستها چکار دارن ؟!!!

آن ادمین محترم !!!

سلام

مسعود فولادیان یک نظر گذاشته اند به شرح زیر :

ادمین عزیز. جناب جمال خان یا مجتبی خان. لطف کنید اسم حقیر رو از لیست نویسندگان این وبلاگ حذف کنید. از دلیلش هم نپرسید. فقط حذف شود لطفا

 

من کمی صحبت با مسعود عزیز داشتم و از آنجا که اصولا من بسیار با ادب هستم و همیشه مراعات حال دیگران را می کنم و هیچوقت تو جمع خرابشون نمی کنم و ایراد کارشون رو یه گوشه و کنار بهشون می گم تا آبروشون جلو بقیه نره ، این بود که حرفهامو اینجا نوشتم تا همه بخونن !!! خنده.

اولا درست حرف بزن ، خجالت نمی کشی اسم من را دمخور با اسم این مردک آسمان جـُل (ج.رمضانی) کرده ای مسعود جان ؟! لبخند. اسم من اصولا به مراتب خیلی بالاتر است !

دوما شرم نکردی اسم من را متاخر اسم این مردک آسمان جـُل(ج.رمضانی) کرده ای مسعود جان ؟! لبخند. اسم من اصولا خیلی مقدم تر است !

سوما چطوری روت شد که من را هم شأن و هم دون این مردک آسمان جـُل (ج.رمضانی) بدونی مسعود جان ؟! هر جایی که این آدم مدیر باشه من اونجا نظافت چی بودن رو هم قبول نمی کنم. خنده.

چهارماً بیام بزنم با آسفالت یکیت کنم که برای من و این مردک آسمان جـُل (ج.رمضانی) یک لقب یکسان (خان) به کار بردی ؟! کجای من شبیه اینه که صفتهایمان شبیه هم باشد ؟! لبخند.

پنجماً من مدیر این وبلاگ درپیت نیستم. ول کن یقیه ی ما رو خوب ! ای بابا می گم ول کن آقا ! عجبه ها ! نفهم ول کن ! خنده. لبخند.

ششماً مدیر این وبلاگ درپیت (ج.رمضانی) معلوم نیست چه بلایی سرش اومده و به چه تیر غیبی دچار شده که اصولا هر شش ماه و یا هشت ماه یکبار به این وبلاگ سر می زنه و هر چند ما نفس راحتی از وجود کثیف و بوگندوش اینجا می کشیم ( و البته خودمم همچین خوش بو نیستم ! خنده ) ولی کلا وبلاگ مدیر نداره دیگه . لبخند. هنجره ات رو پاره نکن ، بشین سرجات تا مدیر از اینطرفها رد بشه.

هفتماً حالا چی شده که می خوای اسمت پاک بشه ؟! بیا رو دربایستی نکن ، اگه شکست عشقی مشقی خوردی بگو ها ! لبخند.

هشتماً یه چندتا عکس می زارم یاد خاطرات دانشگاه کنیم. لبخند. البته از انتشار تصاویر خانومها به دلایل مختلف اعم از اینکه یکیشون بیاد بگه چرا عکس منو گذاشتین ، اون یکی بیاد بگه خاک به سرم شوهرم ببینه با کمربند سیاهم می کنه ، اون یکی بگه اوا خاک عالم چه پسرهای بیشعور کثافتی پیدا می شن عکس آدمو می زارن روی اینترنت ، اون یکی بیاد بگه چرا اون یکی عکسمو نزاشته احمق ، اون یکی بیاد بگه من با اون مانتو مشکیه ام قشنگتر بودم کاشکی اونو می زاشت بیشعور ، اون یکی بیاد بگه خدا خیرش نده عکسمو لو داد همه دوست پسـ.رهام دیدنم ، اون یکی بیاد بگه واه واه واه چه دماغی داشتمو خودم نمی دونستم خدا از سرتقصیراتش نگذره که منو یاد اون دوران قبل از عمل انداخت ، اون یکی بیاد بگه چه سیبیلی نافرمی داشتم ها ! ، اون یکی بیاد حسودیش بشه که چرا عکس یه عده رو گذاشتیم و عکس اونو نذاشتیم و خلاصه به همین دلایل و یکسری دلایل دیگه از گذاشتن عکس بانوان محترمه مکرمه معذوریم . امید است که بر این بنده ی حقیر سر و پا تقصیر ببخشایند. لبخند.

دوستان در دانشگاه فردوسی مشهد

د.رزوینی

ق.کشوری

تریا پدیده. خداییش یعنی پدیده ها ! خنده. تا وقتی که ما دانشجو بودیم که هیچکدوم از نوشته های این پارچه نوشته صحت نداشت ! خنده

در پایان آرزوی شادی برای همه بچه های کلاس

خدانگهدار.

ماه

امشب ماه گرفت.

یه دفعه ، همینطوری یادشون افتادم ! لبخند.

یه خانمی بود به اسم ناجی ! ، قدشون ام اینقده بیشتر نبود ! لبخند.

خواستم بگم ایشاالله هر جا هستن شاد و سرزنده باشن. لبخند.

نظری که به آن روزها اشاره می کرد !

سلام

این نظر را به تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ زیر این مطلب گذاشته اند.

سلام به کتابداره 83 و همه کتابدارن من الان که برای شما می نویسم در هند هستم با این عکسهای شما خیلی دلم گرفت خیلی به یاد شما افتاد میگی دیروز بود شما در کتابخانه رفت و امد می کردید هر کجا که هستید خدا پشت و پناه شما باشد خدانگهدار.  قائمی طلب

 

ما هم امیدواریم هم آقای قائمی طلب و هم تمام بچه های ورودی ۸۳ هر کجا که هستند سالم و سرزنده باشند.

پ.ن۱ : نظر آقای قائمی طلب به شکل خصوصی درج شده بود ، امیدوارم بر ما ببخشند که نظرشان را عمومی کردیم! لبخند.

پ.ن۲ : اگر بر روی لینک مطلب اصلی کلیک کردید ، در جربان باشید که عکس ها به دلیل فـیـ.لـ.تر بودن سایتی که عکس ها را میزبانی می کند باز نمی شود ولی اگر با فـ.یـ.لتر شکن باز کنید مشکلی وجود ندارد.

شاد باشید و جوان

خدانگهدار.

از دسترس خارج !

یه آپلود سنتر بود که تمام عکس ها رو توی اون آپلود می کردم و می زاشتم روی وبلاگ. جای خوبی بود. دائمی بود. برای همین هم تمام عکس هایی که تا حالا گذاشته بودم از اولین پست تا الان روی وبلاگ دیده می شد ولی چند وقتی است که آپلود سنتر عزیزمان به تیغ فیـ.لـ.تر گرفتار شده و تمام عکسها نیز از دسترس خارج شده ! گریه گریه گریه.

عکسهای دخترا رو ولش کن ، دلم واسه اون انگشت شمار عکس های پسرای کلاس می سوزه که از دسترس خارج شده ! گریه ، گریه ، خنده.

برف بارید

خدا رو شکر ، داره برف می آد

مشهد ، ۲۹/۱۱/۱۳۸۹ ، ساعت ۲۳:۲۱ دقیقه شب

برف ، مشهد ، 29/11/1389

یادی از گذشته ها !

شیراز ، مسجد وکیل

شیراز ، مسجد وکیل

 

شیراز ، آرامگاه حافظ

شیراز ، آرامگاه حافظ

 

اصفهان ، میدان نقش جهان

اصفهان ، میدان نقش جهان

 

یزد

یزد ، یکی از ساختمان های تاریخی

پ.ن : فکر کنم فقط سه نفر از بچه های کلاس باشیم که به این وبلاگ سر می زنیم ، بقیه فکر نمی کنم سر بزنن.

یکم برف اومد

امروز یکم برف اومد . یکم چهره ی شهر و مردمش زمستونی شد.

برف مشهد ( ۱۹ / ۱۱ / ۱۳۸۹ )

برف ، مشهد ، 19 / 11 / 1389

بلاخره بارون اومد

بارون اومد ( مشهد ، ۱۴ / ۱۱ / ۱۳۸۹ )

قطره باران ، پشت پنجره ( مشهد ، 14 / 11 / 1389 )

حیاط زیر باران 

به یاد گنجشک ها و موسی کو تقی ها ( کلا پرنده ها ) هم باشین. نرمه نون و نرمه غذا براشون بریزین. گناه دارن.

موسی کو تقی

آتش

تو حیاط آتیش کردیم.

آتش ( 1/11/1389 )

زغال هایی که کنار و گوشه افتاده بودن روی زمین توی تاریکیه شب قرمز و قشنگ بودن ولی زیر نور فلاش قرمزیشون دیده نمی شه ، بدون فلاش هم تار می افتادن :(

زغال

از دوستان چه خبر ؟

این نظر خانم حسینی راد که اخیراً ( ۲۵/۱۰/۱۳۸۹) و زیر یکی از مطالب قدیمی ( مطلبی از آقای شفقت با عنوان "زیبایی" ارسال شده در تاریخ ۲/۱/۱۳۸۸ )  نگاشته اند آنقدر ارزش داشت که بعنوان یک پست مجزا در صفحه ی اول وبلاگ قرار بگیرد.

سلام، این نوشته حدودا یک سال بعد از متن اصلی نوشته شده. امروز 89/10/25 است و من دلم برای دانشگاه و بچه ها بسیار تنگ است... موفق باشید.

پ.ن : اضافه می کنم که این نظر خانم حسینی راد به دلیل تغییراتی که در سایت بلاگفا و بعد از تاریخ ارسال پست جواد شفقت داده شده است به صورت عادی از روی وبلاگ قابل دیدن نیست و برای مشاهده ابتدا نویسنده مطلب ( آقای شفقت ) و یا مدیریت وبلاگ ( آقای رمضانی ) باید آن را تایید کنند و در حال حاضر تنها از طریق وارد شدن به بخش مدیریت و کلیک بر روی گزینه "آخرین نظرات خوانندگان" قابل مشاهده است.

خورشید گرفتگی 14/10/1389

سلام

امروز ( ۱۴/۱۰/۱۳۸۹ ) خورشید گرفت. یه چند تا عکس ازش گرفتم که زیاد خوب نشد ولی یکیشون رو می زارم شاید براتون جالب باشه.

درضمن طبق قوانین فیزیک پانزده روز دیگه ماه هم می گیره.

خورشید گرفتگی 14/10/1389

کیا شله خوردن ؟

اونایی که شله خوردن دست بلند کنن ببینم!

اووووووووه ! چه همه این !

اَه اَه اون یکی رو نگاه ! ، دور دهنتو پاک کن ! فقط می گی قاشق نداشته با کاسه سر کشیده !

مسعود خوفناک!

سلام

اگه جی میل دارین و تو بخش چـَتـِش ، آدرس ایمیل مسعود فولادیان رو هم اضافه کردین ( add کردین ) یه نگاهی به عکس جدیدی که گذاشته بندازین! خداییش ضرر نمی کنین. فقط قبلش خودتونو برای دیدن یه عکس خفن آماده کنین که یهو شکه نشین و پس بیافتین ! خنده

درضمن اگه جی میل ندارین و نمی تونین عکسشو ببینین شاید بشه با اجازه ی خودش عکسشو اینجا هم بزاریم تا همه با هم ببینیم و بترسیم و بخندیم! خنده ، نیشخند ، چشمک.

شب خوشخوشانتان!

خدانگهدار