این وبلاگ رو به روز کنم
سلام
این وبلاگ رو به روز کنم و ببینم هنوز هم کسی به اینجا سر می زنه ؟
لبخند.
موفق باشید.
سلام
این وبلاگ رو به روز کنم و ببینم هنوز هم کسی به اینجا سر می زنه ؟
لبخند.
موفق باشید.
امروز ۲۷ اسفند ۱۴۰۱ است و من یکدفعه و بی دلیل یاد این وبلاگ افتادم و با امتحان کردن چندتا رمز که پس ذهنم مونده بود موفق شدم وارد این وبلاگ بشم.
سه تا نظری که پای نوشته قبلی ثبت شده بود رو تایید کردم تا همه بتونن بخونن و امیدوارم زیر این نوشته ام ، دوستان بیان و نظر بدن. ( بخش نظرات این نوشته رو روی حالت "فعال" گذاشتم تا به محض ثبت نظر ، نمایش داده بشه و نیاز به تایید من نباشه. )
موفق باشید و سال نو مبارک باشه.
سلام.
از آخرین نوشته ام در این وبلاگ حدود دو و نیم سال میگذره.
دیگه امیدی ندارم که کسی از بچه های کلاس به این وبلاگ سر بزنه. اما اگر کسی اومد ، امیدوارم یک نظر بزاره.
لبخند.
سلام
دیگه بنظرم اینجا زیادی سوت و کور شده. کسی سر نمیزنه. البته خانم ص.ح هنوز رفت و آمد دارند ( نظر خصوصی می زارند ) ولی از بقیه خبری نیست
به هر حال امیدوارم هر کجا هستید شاد و موفق باشید.
لبخند.
اینو اینجا می نویسم که مطمئنم کسی از اینجا رد نمیشه بخونتش. لبخند. خنده.
می خواستم از همه آقایونی که تا الان به هر کدومشون سه چهار بار قول دادم که دعوتشون می کنم عذرخواهی کنم.
بخصوص از داوود و جلیل.
جمال رو هم یک بار توی خیابون (آخر شب بود) دیدم و بهش گفتم حالا بعدا باهات تماس می گیرم ولی هیچ وقت این کارو نکردم. لبخند.
ولی جواد رو خیلی وقته ندیدم. تقریبا ازش هیچ خبری ندارم. (حالا نه اینکه از اونایی بالایی خیلی خبر دارم. خنده) آخرین اطلاعاتم ازش اینه که ازدواج کرده ! لبخند.
لبخند. خنده. كركرخنده.
آهوی پـُر کرشمه
اومد به پای چشمه
(مارتیک)
این مطلبو بنویسم که به گمانم آخرین مطلب وبلاگ باشه. آخه دارین با هم هماهنگ می کنین که برین توی این گروههای موبایلی و فکر نمی کنم بعدش دیگه همین یه ذره ای که به اینجا سر می زدین رو دیگه سر بزنین. لبخند.
یک ماه می شه که بخشی از ریش هام رشد نمی کنه ! خنده. حالا نکرده همه شون با هم درنیان که دیگه نیازی به اصلاح و ماشین تراش و غیره نباشه. لبخند. یه تعدادیشون اعتصاب کردن و هرچی هم ازشون می پرسم بابا علت اعتراضتون رو روشن بیان کنین بلکن بتونیم با هم به توافق برسیم، ولی هیچگونه بیانیه و اعلامیه صادر نمی کنن بفهمیم دردشون چیه ! لبخند.
خلاصه مدتیه خودشونو برای ما گرفتن نامردا ! خنده.
گمانم ازم باج می خوان که کور خوندن. از بچه مشهد مگه می تونن چیزی بکنن ! لبخند. خنده.
گمان نمی برم تا بعد از محرم و صفر قسمت بشه. خنده.
بعدش هم که هوا سرد می شه و کی حوصله داره. خنده.
خنده.
به گمانم یه چند تا نظر هم پاش نوشته شده بود! دوستان بیان اعلام کنن من درست می گم یا توهم برم داشته که اینجا چیزی نوشته بودم !!!
عجیبه !
تعدادی از عکسهایمان را در لینک زیر گذاشته ایم. اگر دوست داشتید تشریف بیاورید. لبخند.
حالا شاید دونستن خواب من براتون زیاد جذاب نباشه ولی به طور مختصر براتون تعریف می کنم. لبخند.
خواب دیدم سوار یه شاتل فضایی آماده پرواز شدیم تا پرتاب بشه به فضا ولی چون ضمیر ناخودآگاهم از داخل شاتل تصوری نداشت داخلشو مثل اتوبوسی که رفتیم اردو نشون می داد. خنده.
خلاصه نشستیم روی صندلی های اتوبوسی (داخل شاتل) ولی حرکت شاتل تاخیر داشت و این باعث شده کم کم برامون این حس ایجاد بشه که شاتل خرابه.
من و جواد و جمال رفتیم بیرون ببنیم چه خبره که دیدی قبل از ما چند نفر دیگه هم اومدن بیرون ولی نیروهای امنیتی همه شون رو کشته اند ! و ما تازه فهمیدیم که جونمون در خطره !
خلاصه شما ها رو رها کردیم و رفتیم داخل یه ساختمون و رفتیم روی پشت بوم و داشتیم فکر می کردیم که چکار کنیم که شاتل پرتاب شد و رفت آسمون و اولش خوب بود ولی اون بالا موتورش خاموش شد و دیگه ازش آتیش نمی زد بیرون و شروع کرد به سقوط و از اینجا به بعدش مثل تصاویر سینمایی ضمیر ناخودآگاهم توی خواب برام صحنه های اکشن طراحی می کرد و شاتل توی هوا مثل هواپیما یه دور بزرگ توی آسمون زد و درست با فاصله ی خیلی کم از روی پشت بوم ساختمونی که ما بودیم گذشت به حدی که یکی از ما سه نفر دم هواپیما رو گرفت و فریاد می زد: " نه ، نـــــــــــــه ، بچه ها ، بچه هـــــــــــا " و تا نزدیک لبه ی پشت بوم کشیده شد و بعد دم شاتل رو رها کرد و شاتل خورد زمین و منفجر شد و آتیش گرفت.
خنده.
این خوابو تعریف کردم که بدونین اگه بهتون زنگ نمی زنم و پیامک نمی دم ولی در ضمین ناخودآگاهم به یادتون هستم. لبخند. راستی یادم افتاد که داوود چند روز پیش تماس گرفت و من نتونستم جوابشو بدم لذا از همینجا ازش عذرخواهی می کنم. لبخند.
عکس بچه های کتابداران رو دیدم کلی خندیدم و به این فکر کردم که یه زمانی دانشگاه می رفتیم و همه مون بچه بودیم ، حالا خودمون بابا و مامان شدیم. خنده.
توی اون عکس اول ، خواستم بدونم خاله ی اون وسطیه هنوز زنده است ؟! لبخند.
حالا من مستقیما ماماناشون رو خطاب قرار نمی دم که باباهاشون غیرتی نشن ولی یا باباشون یا مامانشون از طرف ما هم ببوستشون. لبخند.
شاد باشید.
به مناسبتش دو نفری رفتیم رستوران و خوش گذراندیم.
لبخند.
همگی شاد باشید.
پيشنهاد مي دم جنبش دوبه هم زني روابط زناشويي جهت فعال شدن وبلاگ رو افتتاح كنيم !!! كركرخنده.
چرت و پرت گفتم ، مگه نه ؟! لبخند. خنده. چشمك. در اصل هدف نوشتن يه چيزي بود كه اين وبلاگ يه پست جديد داشته باشه. لبخند.
شاد باشيد.
پریشب ( یعنی تاریخ ۲۸/۵/۱۳۹۲ ) در جشن دامادی جمال خان رمضانی شرکت کردیم و جای همه تان خالی.
بسیار بسیار جشن خوب و قشنگی بود.
برایشان آرزوی روزهای شاد و زیبا می کنیم.
از بچه های کلاس ( البته منظور آقایون کلاس. لبخند. ) فقط من بودم. بقیه یا دعوت نشده بودند ! ( که گمان نمی برم ) و یا نیامده بودند. لبخند.
بهش شاباش هم ندادم. نیشخند. کرکرخنده. اسمایلی بچه مشهدی. جرخند.
از بخش بانوان نیز اخبار واصله از همسر گرامی گویای خوب و عالی بودن همه چیز بود. لبخند.
مجدد آرزوی شاد بودن در لحظه لحظه ی زندگیشان.





دیدم چند وقتیه کسی اینجا چیزی ننوشته گفتم من یه جمله ای بنویسم بلکن طلسم شکسته بشه. لبخند.
گویا همه افتادند در گود زندگی و دارن مثل اسب ! ( شما که نمی خواین از کلمه ی اصلی استفاده کنم ؟! ) تلاش می کنن تا گلیمشون رو بکشن بیرون. لبخند. ( بلاخره اسب حیوان نجیب تریه دیگه ، مگه نه ؟! لبخند. )
همین دیروز پریروز بود که من خواب دیدم زندگی کمربند شلوارشو درآورده و از سمت سگکش افتاده دنبالم که بزنتم ! یک وضعی بود که نگو و نپرس ! صورتشو اورده بود جلو و با صدای سنگینی بهم می گفت : " یا بگو غلط کردم یا همچین می زنم که صدای هاپو ! ( شما که نمی خواین دوباره از کلمه ی اصلی استفاده کنم ؟! ) بدی ؟!!!
خلاصه ، زندگی ما رو انداخته زمین و مثل فیلم های جنگی که اسیر می گیرن و می خوان ازش حرف بکشن پاشنه ی پوتینشو گزاشته روی گلومونو هی فشار می ده ! هی فشار می ده ! خنده. ما هم با دست سعی می کنیم پاشو از روی گلومون برداریم ولی بسی تلاش بیهوده. لبخند.
از بین تمام بچه های کلاس ، چند وقت پیش داوود رزوینی رو دیدم. از لحاظ چهره تغییر قابل ملاحظه ای نکرده بود ، فقط چاق تر شده بود ! لبخند. چشمک. ( امیدوارم هر کجا که هست زنده باشه و سرحال )
اینهایی ام که این بالا نوشتم چرت و پرت بود ، گفتم یکم چرندیات بنویسم بلکن توی غم هم شریک باشیم ! ( چی گفتم ! )
امیدوارم همگی ، هر کجا که هستید ، شاد باشید و جوان.
با یه عکس شروع می کنیم. فقط دستخط بالای فاکتور رو بخونین. ضمناً فاکتور اصل هستش و برخلاف بقیه اسناد که ازشون کپی دارم این یکی اصل هستش.

( رستوران لانه طاووس در نزدیکی تخت جمشید )
( خاطره ی بد جاماندن دوربین خانم شجاعی را هم در این رستوران داریم که در موردش باید بعدا مفصل یک مطلب بنویسم )
و ادامه خاطرات را گریز می زنیم به روزهای قبل از اردو که بیشتر برای خودم و آقای رمضانی خاطره است تا شما ها

( بجز امضاء اول که متعلق به خانم نوری است ، برای گرفتن بقیه امضاها حداقل یک روز دویدیم. یعنی حداقل یک روز ها ! خانم نوری نیز چون همکلاسی بودند و ابتدای کارشان بود و کم تجربه ، ارزش امضاءشان ( که آن روزها رئیس انجمن علمی کتابداری دانشکده بودند ) را نمی دانستند وگرنه باید بیشتر از اینها دنبال امضاء شان می دویدیم. لبخند. )
ولی خب با همه سختی ها ، آخرش به شیرینی تمام شد و پول را گرفتیم. البته دقیق یادم نیست صد هزار تومن دادند یا دویست هزار تومان. شاید آقای رمضانی یادش باشد. )
و بعد رفتیم سراغ محل اسکان. نامه قبلی که افرادش داخل دانشگاه فردوسی بود را به زور امضاء گرفتیم ، این یکی را خداییش الان که فکر می کنم گریه ام می گیرد که به چه بدبختی از پشت تلفن موافقتشان را جلب کردیم و امضاء گرفتیم ؟!!!

( بالای فیش نوشته : بابت اسکان دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد به تعداد ۴۲ نفر در تاریخ ۱۷/۲ و ۱۸/۲/۸۶ به مبلغ ۲۵۲۰۰۰۰ ریال ) ( مربوط به دو شب اسکان در دانشگاه علوم پزشکی اصفهان است )
یعنی روز آخر من که دیگر قطع امید کردم و به جمال گفتم جواب نمی دهند. برویم به بچه ها بگوییم اردو کنسل است. جای خواب نباشد نمی شود ولی جمال گفت من می روم و یک تماس دیگر می گیرم شاید که فرجی شد و واقعا هم فرجی شد و درست شد. انصافاً این یکی را جمال زحمت کشید )
و در پایان یادی از دکتر آزاد ( خدایش بیامرزاد ) که بچه ها رفته بودند پیشش و گفته بودند می خواهیم برویم اردو ، کمک کنید که خرجمان کم شود و دست کرده بود توی کیفش و یک تراول صد تومنی داد بهشان. صد تومن ! صد هزار تومن ! آن موقع برای خودش خیلی بود. یعنی برای اردوی ما خیلی بود و خیلی کمکمان می کرد تا از هزینه های خودمان کم شود سهم هر نفر را کاهش می داد.
چه خوب شد که آن قاب خاتم کاری ( یا قلم کاری بود ، دقیق یادم نیست ) را از اصفهان برایش هدیه خردیم و آوردیم.
مجدد یادش گرامی.
خدانگهدار.
( یعنی این جمال رمضانی یک موضوع " خاطرات " این پایین نگذاشته است ! الان من این نوشته را کجا دسته بندیم کنم ؟ مجبورم بزنم جزء همان طنز همیشگی خودم دیگر. کتابدار است دیگر ، ازش بیشتر از این آی کیو توقع نمی رود. )
مجدد خدانگهدار.
الان مي خواستم بدانم جمال جان ، چرا اين گوشه ي وبلاگ اسم همه ما يك بار آمده است و اسم تو دو بار ؟!
خجالت نمي كشي؟
نكند فكر كردي خونت رنگين تر است ؟ يا گردنت كلفت تر است ؟ يا چون صدايت قشنگتر بود بايد دو تا اكانت داشته باشي ؟
الان بيايم بزنم نرمت كنم كه بچسبي به آسفالت؟
دوستدار تو ! ياشار.
بعدنها به این فکر افتادم که یه ساندویچی بزنم با اسم " پلشت ساندویچ " با عیار دوازده الی هفده مگس بر اینچ مربع برای اونهای که مثل خودمون از ساندویچ کثیف لذت می بردن! ولی تا الان که نزدم ، حالا تا ببینیم بعد چی می شه.
شاد باشید.
سال نو هم مجدد مبارک.
اگه با جاش مشكلي ندارين سر ساعتش با هم دعوا كنيم !
لبخند. خنده. چشمك.
شاد باشيد. سال نو هم مبارك.

و قندیل ها از سقف انباری کنار حیاط آویز شدند.

بدور از هیاهوی شهر و فارغ از تمام مسائلی که ما اشرف مخلوقات به دست خودمان برای خودمان درست کرده ایم. با ذهنی فارغ از تمام غم ها و غصه ها لذت یک حمام آفتاب را می بردند. و من در حسرت درک یک لحظه از خوشی شان.


چند روز پیش داشتم یه جایی می رفتم که یک عکس هنری از مقارنه ی کلاغ و ماه گرفتم !

وقتی از اونجایی که کار داشتم برمی گشتم هم ، جلوی استانداری یک پرچم خیلی بزرگ نصب کرده بودند. مشخص بود که تازه نصب شده ، قدیم نبود. بزرگ و تمیز و با غرور در باد می رقصید. افتخار آمیز و قشنگ بود. امیدورام پاره نشه و بتونن همینطور تمیز و مرتب نگه اش دارن.

سیزدهمین نمایشگاه کتاب مشهد ( ۲۵ آبان الی ۳ آذر ۱۳۹۰ )


اول صبح بود و همه جا خلوت




عجبیب اما واقعی در نمایشگاه کتاب !!!
( باید بهشان پیشنهاد ساخت کتاب ضدآب برای استفاده بچه ها در حمام بدهیم. )

هنر کتابگذاری و کتاب آرایی !!!

بندگان خدا ، چهار نفری زحمت جمع آوری کشیده اند ، اما اسم ویراستار جلوتر و درشتر چاپ شده است !!!

کتابهای خارجی

پشت صحنه ی غرفه های فروش ( زیر میزها پر بود از کتابهایی که از آنطرف معلوم نبود ! )

جای کتاب را عوض نکرده اند ، زیرش پایه زده اند که نیافتد !!!

بفرمایید چای با دا !

حالا از اون موقع یواش یواش تبدیل شده به این !!!

یعنی دقت می کنم از سه ماه پیش تا الان همه اون آیکونها هنوز سرجاشون هستن ها ! خنده

پ.ن : شاید بشه با هندسه فراکتال نظم بینشون رو پیدا کرد ! لبخند.


این متنو برای آموزش نحوه ی گذاشتن تصویر به دختر برادرم و پسر برادرم گذاشتم . امیدوارم که براشون مفید باشه . هر چند که الان بنظر می رسه بیشتر دوست دارن برن بازی کامپیوتری کنن تا یاد گرفتن گذاشتن تصویر توی اینترنت !
این جمله از پسر برادرم است برای شما :
با سلام
من پسر برادر مجتب قیاسی هستم و امیدوارم که زودتر تصویرگذاری شود و من به بازی کامپیوتری بروم و اما خداحافظ ! تاریخ ۱۲۵۶۸۴۷۶۹/۲۱۵۲۴۸۹۹۶۶۳۳۸۵۵۴۵/۰۰۰۰۰۰۰۰۰۵/۲۹/۷/۱۳۷۹.... ببخشید تاریخ اینهمه زیاد است.
این جمله از دختر برادرم است برای شما :
بله ، با سلام
من دختر پسر داداش مادربزرگ خاله شادونه هستم. ( دارند کرکر می خنند خواهر و برادر ) الان من او شما تو همه دنیا ایران مشهد کیش شمال ضبط صوت داریم این برنامه رو نگاه می کنیم و در ادامه خدانگهدار.

می دونم که این متن به دردتون نمی خوره و شاید خوشتون نیاد و ممنونم که تحمل کردین.
خدانگهدار.
یعنی فکر می کنین می خوان چکارشون کنن ؟!!! ( برخورد مکرر دندانها از ترس )

مسعود فولادیان یک نظر گذاشته اند به شرح زیر :
ادمین عزیز. جناب جمال خان یا مجتبی خان. لطف کنید اسم حقیر رو از لیست نویسندگان این وبلاگ حذف کنید. از دلیلش هم نپرسید. فقط حذف شود لطفا
من کمی صحبت با مسعود عزیز داشتم و از آنجا که اصولا من بسیار با ادب هستم و همیشه مراعات حال دیگران را می کنم و هیچوقت تو جمع خرابشون نمی کنم و ایراد کارشون رو یه گوشه و کنار بهشون می گم تا آبروشون جلو بقیه نره ، این بود که حرفهامو اینجا نوشتم تا همه بخونن !!! خنده.
اولا درست حرف بزن ، خجالت نمی کشی اسم من را دمخور با اسم این مردک آسمان جـُل (ج.رمضانی) کرده ای مسعود جان ؟! لبخند. اسم من اصولا به مراتب خیلی بالاتر است !
دوما شرم نکردی اسم من را متاخر اسم این مردک آسمان جـُل(ج.رمضانی) کرده ای مسعود جان ؟! لبخند. اسم من اصولا خیلی مقدم تر است !
سوما چطوری روت شد که من را هم شأن و هم دون این مردک آسمان جـُل (ج.رمضانی) بدونی مسعود جان ؟! هر جایی که این آدم مدیر باشه من اونجا نظافت چی بودن رو هم قبول نمی کنم. خنده.
چهارماً بیام بزنم با آسفالت یکیت کنم که برای من و این مردک آسمان جـُل (ج.رمضانی) یک لقب یکسان (خان) به کار بردی ؟! کجای من شبیه اینه که صفتهایمان شبیه هم باشد ؟! لبخند.
پنجماً من مدیر این وبلاگ درپیت نیستم. ول کن یقیه ی ما رو خوب ! ای بابا می گم ول کن آقا ! عجبه ها ! نفهم ول کن ! خنده. لبخند.
ششماً مدیر این وبلاگ درپیت (ج.رمضانی) معلوم نیست چه بلایی سرش اومده و به چه تیر غیبی دچار شده که اصولا هر شش ماه و یا هشت ماه یکبار به این وبلاگ سر می زنه و هر چند ما نفس راحتی از وجود کثیف و بوگندوش اینجا می کشیم ( و البته خودمم همچین خوش بو نیستم ! خنده ) ولی کلا وبلاگ مدیر نداره دیگه . لبخند. هنجره ات رو پاره نکن ، بشین سرجات تا مدیر از اینطرفها رد بشه.
هفتماً حالا چی شده که می خوای اسمت پاک بشه ؟! بیا رو دربایستی نکن ، اگه شکست عشقی مشقی خوردی بگو ها ! لبخند.
هشتماً یه چندتا عکس می زارم یاد خاطرات دانشگاه کنیم. لبخند. البته از انتشار تصاویر خانومها به دلایل مختلف اعم از اینکه یکیشون بیاد بگه چرا عکس منو گذاشتین ، اون یکی بیاد بگه خاک به سرم شوهرم ببینه با کمربند سیاهم می کنه ، اون یکی بگه اوا خاک عالم چه پسرهای بیشعور کثافتی پیدا می شن عکس آدمو می زارن روی اینترنت ، اون یکی بیاد بگه چرا اون یکی عکسمو نزاشته احمق ، اون یکی بیاد بگه من با اون مانتو مشکیه ام قشنگتر بودم کاشکی اونو می زاشت بیشعور ، اون یکی بیاد بگه خدا خیرش نده عکسمو لو داد همه دوست پسـ.رهام دیدنم ، اون یکی بیاد بگه واه واه واه چه دماغی داشتمو خودم نمی دونستم خدا از سرتقصیراتش نگذره که منو یاد اون دوران قبل از عمل انداخت ، اون یکی بیاد بگه چه سیبیلی نافرمی داشتم ها ! ، اون یکی بیاد حسودیش بشه که چرا عکس یه عده رو گذاشتیم و عکس اونو نذاشتیم و خلاصه به همین دلایل و یکسری دلایل دیگه از گذاشتن عکس بانوان محترمه مکرمه معذوریم . امید است که بر این بنده ی حقیر سر و پا تقصیر ببخشایند. لبخند.




در پایان آرزوی شادی برای همه بچه های کلاس
خدانگهدار.
خواستم بگم ایشاالله هر جا هستن شاد و سرزنده باشن. لبخند.
این نظر را به تاریخ ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ زیر این مطلب گذاشته اند.
سلام به کتابداره 83 و همه کتابدارن من الان که برای شما می نویسم در هند هستم با این عکسهای شما خیلی دلم گرفت خیلی به یاد شما افتاد میگی دیروز بود شما در کتابخانه رفت و امد می کردید هر کجا که هستید خدا پشت و پناه شما باشد خدانگهدار. قائمی طلب
ما هم امیدواریم هم آقای قائمی طلب و هم تمام بچه های ورودی ۸۳ هر کجا که هستند سالم و سرزنده باشند.
پ.ن۱ : نظر آقای قائمی طلب به شکل خصوصی درج شده بود ، امیدوارم بر ما ببخشند که نظرشان را عمومی کردیم! لبخند.
پ.ن۲ : اگر بر روی لینک مطلب اصلی کلیک کردید ، در جربان باشید که عکس ها به دلیل فـیـ.لـ.تر بودن سایتی که عکس ها را میزبانی می کند باز نمی شود ولی اگر با فـ.یـ.لتر شکن باز کنید مشکلی وجود ندارد.
شاد باشید و جوان
خدانگهدار.
عکسهای دخترا رو ولش کن ، دلم واسه اون انگشت شمار عکس های پسرای کلاس می سوزه که از دسترس خارج شده ! گریه ، گریه ، خنده.
مشهد ، ۲۹/۱۱/۱۳۸۹ ، ساعت ۲۳:۲۱ دقیقه شب


شیراز ، مسجد وکیل

شیراز ، آرامگاه حافظ

اصفهان ، میدان نقش جهان

یزد ، یکی از ساختمان های تاریخی
پ.ن : فکر کنم فقط سه نفر از بچه های کلاس باشیم که به این وبلاگ سر می زنیم ، بقیه فکر نمی کنم سر بزنن.
برف مشهد ( ۱۹ / ۱۱ / ۱۳۸۹ )


به یاد گنجشک ها و موسی کو تقی ها ( کلا پرنده ها ) هم باشین. نرمه نون و نرمه غذا براشون بریزین. گناه دارن.


زغال هایی که کنار و گوشه افتاده بودن روی زمین توی تاریکیه شب قرمز و قشنگ بودن ولی زیر نور فلاش قرمزیشون دیده نمی شه ، بدون فلاش هم تار می افتادن :(

سلام، این نوشته حدودا یک سال بعد از متن اصلی نوشته شده. امروز 89/10/25 است و من دلم برای دانشگاه و بچه ها بسیار تنگ است... موفق باشید.
پ.ن : اضافه می کنم که این نظر خانم حسینی راد به دلیل تغییراتی که در سایت بلاگفا و بعد از تاریخ ارسال پست جواد شفقت داده شده است به صورت عادی از روی وبلاگ قابل دیدن نیست و برای مشاهده ابتدا نویسنده مطلب ( آقای شفقت ) و یا مدیریت وبلاگ ( آقای رمضانی ) باید آن را تایید کنند و در حال حاضر تنها از طریق وارد شدن به بخش مدیریت و کلیک بر روی گزینه "آخرین نظرات خوانندگان" قابل مشاهده است.
امروز ( ۱۴/۱۰/۱۳۸۹ ) خورشید گرفت. یه چند تا عکس ازش گرفتم که زیاد خوب نشد ولی یکیشون رو می زارم شاید براتون جالب باشه.
درضمن طبق قوانین فیزیک پانزده روز دیگه ماه هم می گیره.

اووووووووه ! چه همه این !
اَه اَه اون یکی رو نگاه ! ، دور دهنتو پاک کن ! فقط می گی قاشق نداشته با کاسه سر کشیده !
اگه جی میل دارین و تو بخش چـَتـِش ، آدرس ایمیل مسعود فولادیان رو هم اضافه کردین ( add کردین ) یه نگاهی به عکس جدیدی که گذاشته بندازین! خداییش ضرر نمی کنین. فقط قبلش خودتونو برای دیدن یه عکس خفن آماده کنین که یهو شکه نشین و پس بیافتین ! خنده
درضمن اگه جی میل ندارین و نمی تونین عکسشو ببینین شاید بشه با اجازه ی خودش عکسشو اینجا هم بزاریم تا همه با هم ببینیم و بترسیم و بخندیم! خنده ، نیشخند ، چشمک.
شب خوشخوشانتان!
خدانگهدار