خواب
حالا شاید دونستن خواب من براتون زیاد جذاب نباشه ولی به طور مختصر براتون تعریف می کنم. لبخند.
خواب دیدم سوار یه شاتل فضایی آماده پرواز شدیم تا پرتاب بشه به فضا ولی چون ضمیر ناخودآگاهم از داخل شاتل تصوری نداشت داخلشو مثل اتوبوسی که رفتیم اردو نشون می داد. خنده.
خلاصه نشستیم روی صندلی های اتوبوسی (داخل شاتل) ولی حرکت شاتل تاخیر داشت و این باعث شده کم کم برامون این حس ایجاد بشه که شاتل خرابه.
من و جواد و جمال رفتیم بیرون ببنیم چه خبره که دیدی قبل از ما چند نفر دیگه هم اومدن بیرون ولی نیروهای امنیتی همه شون رو کشته اند ! و ما تازه فهمیدیم که جونمون در خطره !
خلاصه شما ها رو رها کردیم و رفتیم داخل یه ساختمون و رفتیم روی پشت بوم و داشتیم فکر می کردیم که چکار کنیم که شاتل پرتاب شد و رفت آسمون و اولش خوب بود ولی اون بالا موتورش خاموش شد و دیگه ازش آتیش نمی زد بیرون و شروع کرد به سقوط و از اینجا به بعدش مثل تصاویر سینمایی ضمیر ناخودآگاهم توی خواب برام صحنه های اکشن طراحی می کرد و شاتل توی هوا مثل هواپیما یه دور بزرگ توی آسمون زد و درست با فاصله ی خیلی کم از روی پشت بوم ساختمونی که ما بودیم گذشت به حدی که یکی از ما سه نفر دم هواپیما رو گرفت و فریاد می زد: " نه ، نـــــــــــــه ، بچه ها ، بچه هـــــــــــا " و تا نزدیک لبه ی پشت بوم کشیده شد و بعد دم شاتل رو رها کرد و شاتل خورد زمین و منفجر شد و آتیش گرفت.
خنده.
این خوابو تعریف کردم که بدونین اگه بهتون زنگ نمی زنم و پیامک نمی دم ولی در ضمین ناخودآگاهم به یادتون هستم. لبخند. راستی یادم افتاد که داوود چند روز پیش تماس گرفت و من نتونستم جوابشو بدم لذا از همینجا ازش عذرخواهی می کنم. لبخند.
عکس بچه های کتابداران رو دیدم کلی خندیدم و به این فکر کردم که یه زمانی دانشگاه می رفتیم و همه مون بچه بودیم ، حالا خودمون بابا و مامان شدیم. خنده.
توی اون عکس اول ، خواستم بدونم خاله ی اون وسطیه هنوز زنده است ؟! لبخند.
حالا من مستقیما ماماناشون رو خطاب قرار نمی دم که باباهاشون غیرتی نشن ولی یا باباشون یا مامانشون از طرف ما هم ببوستشون. لبخند.
شاد باشید.