خورشيد طوس.....


چشممان روشن، كه در تاريكخانه تاريخ، از خانه ولايت، خورشيدي ديگر سربركشيد و در تداوم راه، از «مدينه» تا «طوس» را پيمود و از بركت اين هجرت، ايران براي هميشه در چشم انداز پرتو «امامت» قرار گرفت، آن پيشوا، هنگام توديع دردمندانه با «تربت احمد»، گردي از ايمان آن مزار برگرفت و بر اين خاك پاشيد و سرزمين عجم را با پيام رسول عرب عجين نمود و سرزمين سلمان را بيمه «خط اهل بيت» ساخت......

 

 

اكنون رستاخيز عشق است. زمين، به مهماني آسمان مي رود. اهالي ملكوت، كجاوه هدايت را به دوش گرفته اند. دسته دسته ستاره، پشت در خانه موسي بن جعفر عليه السلام صف كشيده اند تا رضاي الهي را در رضاي تو بجويند



ميلاد با سعادت امام رضا عليه السلام پيشاپيش مبارك باد

اميدوارم كه از طرف ايشون، روز تولدشون هممون هديه بگيريم

داستان عاشقانه و رسیدن به خداوند- بال هايت را کجا گذاشتي؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و

گفت : اما من درخت نيستم.

تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق

درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها

را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه

ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان

منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي

آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته

خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست.

شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر

زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده

ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين

را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به

يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي

سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت

مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو

براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را

كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي

خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت

و گريست!!!!!

تامل

بعضي وقتا آدما الماسي تو دست دارند

بعد چشمشون به يه گردو مي افته

دولا ميشن تا گردو رو بردارن

الماسه ميفته تو شيب زمين

قل مي خوره و توعمق چاهي فرو ميره

ميدوني چي ميمونه؟

يه آدم .... يه دهن باز، يه گردوي پوك و يه دنيا حسرت...........

 

  در سیستم آموزشی ما از همان کودکی به ما آموخته اند

که رمز خوشبختی "موفقیت" است نه "شاد" بودن!

امروز به این جمله «جان لنون» برخوردم که شرح حال ماست. شما چه فکر میکنید؟

 "......زمانی که به مدرسه رفتم از من پرسیدند: که وقتی 

بزرگ شدی میخواهی چه کاره بشوی. من پاسخ دادم 

 "خوشحال."

آنها به من گفتند که مفهوم پرسش را متوجه نشدم و من 

به آنها گفتم این شما هستید که مفهوم زندگی را متوجه 

نشدید."

 

زندگی،یک نعمت است.

از آن لذّت ببرید.

آنرا جشن بگیرید،

زندگانی : یک گذر است

نه یک ماندن

نامه ای از یک دوست

نامه ای از یک دوست( به ياد تمام دوران خوب و به ياد ماندني دانشگاه) " دوران ليسانس "

سلام.... سلامی که معنای خداحافظی دارد

دوست عزیز مدتی در کنار تو بودم، همگام و همراه هم بودیم.........

چه زود پایان یافت!!!! و چه زود سپری شد دوران خوشی.....!!!

یادش بخیر...

روزگار با هم بودن و با هم ماندن..............

یادش بخیر...

یاد آن روز که اولین سلام را به هم گفتیم و چه غم انگیز بود اولین خداحافظی.......

خوب یادم است اولین نگاهت را و اولین صداقتت را.....اما چه زود پایان یافت همه خوبیها

اما:

من خاطره ی همه ی لحظات شیرین را دارم.....

خاطره ی دروغ گویی و خاطره ی اتحاد را..........

ولی در خاطرم آرزوی آخرین سلام را هم ضبط کردم. لیکن............

سلام بر همه دوستان

امروز به  لینک جالبي برخوردم  با عنوان " آمار لحظه به لحظه جهان " !

بد نیست شما هم به این لینک یک سری بزنید : http://www.worldometers.info/fa (کلیک کنید)



سرعت روند " کتاب های منتشر شده امسال " (در قسمت جامعه و رسانه ها) را با سرعتی که دیگر رسانه ها مثل " تعداد نامه های الکترونیکی ارسال شده امروز " دارند، مقایسه کنید !!!

خیلی جالبه نه !! :|

سرانجام نام رشته كتابداري تغيير يافت: «علم اطلاعات و دانش شناسي»

دکتر جعفر مهراد گفت: "نام جدید رشته علوم کتابداری و اطلاع رسانی با اتفاق آراء و حتی بدون یک رأی منفی با عنوان «علم اطلاعات و دانش شناسی» به تصویب شورای عالی برنامه‌ریزی وزارت علوم رسید."

برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت lisna.ir مراجعه نمایید

در جستجوي تكه گمشده


   
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود.
اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
 
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد.
هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و
مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
 
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک
به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده.
هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم،
مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم.
یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد.
رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه
گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
 
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود
را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.
 
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع
گمشده رسید، به او گفت:شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم.
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره.
- من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما
و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد.
قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل
فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای
خالی مربع در آمدم .
ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم.
من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.
 
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای
خالی خود جا دهد اما نشد، بنابراین او را با طناب به خود بست و
خوشحال راه افتاد.
حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود
خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و
با عشق حرکت میکرد.
 
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد.
بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود
و گیر نکرده بود.
قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
 
قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت.
دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و
توانست از گودال بیرون بیاید.
دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد.
دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد.
کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 
نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید

پيشاپيش نيمه شعبان رو به همه دوستان قديمي تبريك ميگم

چه جمعه‌ها که يک به يک غروب شد نيامدي                       چه بغض‌ها که در گلو رسوب شد نيامدي

 تمام طول هفته را به انتظار جمعه‌ام                                 دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد نيامدي

 وعده‏ ديدار نزديک است ‏ياران مژده باد                             روز وصلش مي‏رسد، ايام هجران مي‏رود


- كاش مي‌شد واژه‌ها را شست و انتظار را تفسير کرد ولي افسوس ...

 

- مهدي جان!

به روسياهي‌مان نگاه نکن و به دستهايمان که خالي و گنهکارند، قلبمان را ببين که هر روز، صبح و شام تو را مي‌خوانند.

 

- تو خواهى آمد و ياس‏ها و نيلوفرهاى «سركش‏» را به دعوت خواهى خواند و حضور تو تسلاى دل ياس‏هاى كبود خواهد بود.

 

- مهدي جان بيا و دنياى دل را به بوى خوش فطرت پر كن. دل‏هايى كه همواره در سرزمين نيمه شب تو را مى‏خوانند و به عشق تو در آسمان مكاشفه پرواز مى‏كنند.

 



-------------------------------------------

مثل غروب جمعه كه دلگيره دلم  خيلي گرفته  براي تمام دوستاي قديمي دل تنگم  ..............

واقعا يادش بخير -خيلي خيلي دوران خوبي بود..

دوستاي خوبم پيشاپيش عيدتون  مبارك

انعکاس زندگی

پسر و پدري داشتند در کوه قدم ميزدند که ناگهان پاي پسر به سنگي گير کرد، به زمين افتاد و داد کشيد:آآآي‏ي‏ي!!   صدايي از دوردست آمد:آآآي‏ي‏ي!!  پسرک با کنجکاوي فرياد زد: کي هستي؟  پاسخ شنيد: کي هستي؟  پسرک خشمگين شد و فرياد زد ترسو!  باز پاسخ شنيد: ترسو:  پسرک با تعجب از پدرش پرسيد: چه خبر است؟  پدر لبخندي زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صداي بلند فرياد زد: تو يک قهرمان هستي!  پسرک باز بيشتر تعجب کردو پدرش توضيح داد: مردم ميگويند که اين انعکاس کوه است ولي اين در حقيقت انعکاس زندگي است. هرچيزي که بگويي يا انجام دهي، زندگي عينا به تو جواب ميدهد.  اگر عشق را بخواهي ، عشق بيشتري در قلبت به‏وجود مي‏آيد و اگر به دنبال موفقيت باشي، آن را حتما به دست خواهي آورد.

هر چيزي را که بخواهي، زندگي همان را تو خواهد داد

شام سفارت

جایی این مطلب رو خوندم :


سرما بیداد می کند . و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای

 اروپا ، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم . نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم .

استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است . برف شروع میشود، آنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی .....
وقتی صبح سر را از لحاف بیرون اورده و اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و اسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه ...پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند .....
خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد ..که اول سبک بودند و هرچه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر ....
یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از ان بخار بلند میشدو حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت ؟؟ دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند . این ماه اوضاع جیبم افتضاح است .البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر ، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود اورد ، ان هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا اخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش اماده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درامدتان که زیاد هم نیست متکی باشید .
راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ..ولو کوچک ... و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی بهم میریزد .ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد یاد یک دوست افتادم . البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار . یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه ...
میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت ..برای چند ساعت کاردر هفته که انهم شاید گیر بیاید یا نه ، نمی ارزید همه چیز را بخطر بیاندازم . یک ان در ان بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین ادم روی زمینم . یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخی یا جدی گفت این شبا سفارت شام میدن ، محرمه ... تو ام خودتُ بنداز اونجا و خدافظی کرد و رفت
سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و انجا را تبدیل به حسینه کرد که مراسم مذهبی را انجا برگزار میکرد ....
راستش انشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن ...که رفتم .....رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم ، نه بخاطر مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی ... که از خودم بدم می امد که فقط برای شام خوردن جایی بروم ....اما زندگی خیلی وقت ها ادم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام انست .... و من ناچار بودم
دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم . در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم . وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند . کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم ، نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد ، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم ، اما آن شب همه چیز فرق داشت . چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میان ان تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود ، داشتم از خجالت می مردم ، حس میکردم همه میدانند من برای چی انجا هستم . سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا ، هرکاری کردم نمی توانستم باخودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم . حس میکردم این غذا سهم من نیست ، دوباره گریه ام گرفته بود پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم ارام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دو شم برداشته شده بود .
سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم دیگر سردم نبود ، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم . نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد . متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد . یک خانم پیاده شد و به سمتم امد و گفت : شما غذاتون رو جا گذاشتید .....گفتم نه مرسی ..این غذا مال من نبود ....گفت چرا .این غذای شماست ...فقط مال شما ...من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت : میخوای برسونمت ؟ گفتم : نه ممنون با مترو میرم.... و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم گفت : پس حتما برو خونه و غذات رو بخور ...این غذا فقط مال توست ... و سوار ماشین شد و رفت . نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود، درون پاکت یک اسکناس 500پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده :
*
سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست ، بخورم ، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید . پولی که زندگی من که یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. ان مرد از من خواست هرزمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم . پس تو به من مقروض نیستی *
پی نوشت : این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است .
و امروز من ان قرض را به یکی مثل انروزهای خودم ادا کردم ،و امروز برف می بارید
نمک پرورده خوان حسینم

تمام عمر مهمان حسینم

در این عالم٬در ان عالم همیشه

رهین جود و احسان حسینم

امضاء » سادات

 

از ازل خشت من از کرببلا ساخته اند

 

مایه ام هست ز آب و گل این میخانه

 

حرکت نبض من و آمد و رفت نفسم

 

همه در بند تمنای در این خانه

 

آشنای در پر فیض حسین بن علی(ع(

 

هست زینب ز متاع دو جهان بیگانه

 

نامه ي خدا براي من و امثال من....

اين مطلب رو جايي خوندم چون خيلي قشنگ بود گفتم اينجا هم بذارمش تا دوستان هم بخونند

قل هو الله احد


یک هفته گذشت

یک هفته از رفتنش می گذره

چقدر جای خالیش به چشم میاد

چقدر ادم احساس دلتنگی می کنه

مثل همه ادما که وقت دلتنگیشون به چیزی پناه می برن رفتم سراغ قرآن

سر انگشتم رو شانسی گذاشتم روی یکی از صفحات و باز کردم

آیه چی بود؟؟؟

نه! جالب تر از اون یه نامه بود.

از اونجایی که من عاشق اینم که سورپرایز بشم با ذوق نامه رو باز کردم

با هم می خونیمش

۲۹ رمضان المبارک ۱۴۲۵ ق

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

قل هو الله احد


بنده من سلام!

الان ساعتهای پایانی ماه مبارک رمضان است و من در حال نوشتن نامه هایی برای بندگانم، که حاکی از یاداوریهاییست که تو این یک سال، یعنی تا سال دیگه که باز مهمون من می شید و بهش نیاز دارید، هستم.

واسه همه بنده هایی که این یک ماه رو روزه گرفتن این پیامها رو می فرستم.

بعضی که خودشون تو این یک ماه لحظه به لحظه با پیام ها و انگیزه مهمونی دادن من آشنا بودن و زندگی کردن.

بعضی هم که ارتباطشون خوب بود به دلشون انداختم.

برای بعضی هم نامه نوشتم.

چرا نوشتم؟!

بنده من!

اگه یادت مونده باشه از همون اول اول وعده یه روز دیگه ای رو بهت داده بودم

و هر روز ۱۰ مرتبه اون روز رو به خودت یاداوری می کنی و اقرار می کنی به اینکه صاحب اون روز منم

با احوال و روحیاتت کاملا آشنام و همش رو می دونم، بخاطر همینه که ۳۰ روز روزه رو برات اجبار کردم.

سخته! می دونم!

اما بخاطر خودت گذاشتم

اول بزار چند تا خبر از اینده بهت بدم.

تو همون روزی که تو می گی مالک یوم الدینش منم

می دونی چه حال و روزی داری؟!

مستاصل، نادم، دستت از همه جا کوتاست، هیچ کدوم از اطرافیانت به فکرت نیستند، همه افرادی که الان دور و برت رو گرفتن و دل به اونا خوش کردی، همه اونایی که قربون صدقت می رن و بلات رو به جون خریدار می شن تو همون روز نه تنها ازت فرار می کنن و دور و برت نمیان بلکه اگر از دستشون بر بیاد سنگینی بار خودشون رو هم رو دوشت می زارن.

بنده من!

پدر، مادر، همسر، دوست، آشنا، همسایه و … همشون وسیله ان. تو هم برای اونا وسیله ای. وسیله ای برای اینکه روز موعودتون رو درست کنید.

همتون وسیله هم دیگه اید برای رسیدن به من.

....................
خیلی تو این روزا با هم انس گرفته بودیم. یادش بخیر چقدر شبای قدر رو با هم درد و دل کردیم. اما چه میشه کرد. موندن و رفتن من دست تو و دلته.خیلی دوست دارم بنده هام هر شبشون مثل شب قدر باشه.

دوستت دارم! تو هم منو دوست داشته باش.

به یادم باش

"در زندگی مانند یک مداد باشیم"

متنی زیبا و خواندنی و پند آموز درباره ی زندگی

 

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

بالاخره پرسید :

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

 - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
-
بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

 صفت اول :می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

 صفت دوم :گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .

پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

صفت سوم :مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

 صفت چهارم :چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

 صفت پنجم :همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی

 

خدا را ببوس!!

وخدای ما، او که خودش همیشه نگران بنده است،سراغ بنده اش را میگیرد،او که خودش رزق میدهد، میخوراند، می پوشاند، می نوشاند وآنگاه که بیمار شدی همان خدا شفایت میدهد .

جای این خدا در زندگی ما کجاست؟ کدام ملاک ومحور زندگی ما با اوست؟ در کجای زندگیمان جای دارد؟ در شادی هایمان؟ در غم هایمان؟یا در بن بست هایمان؟ یا در هیچ کدام؟

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

آیا برای چنین خدایی هیچگاه هدیه ای فرستاده ایم؟یا به پایش گلی ریخته ایم ؟کاش به اندازه ی همان بت پرستان ما خدا پرست بوده ایم!

ولی اگر دوست داشتی روزی برایش هدیه ای ببری،نگران خرج و مخارجش نباش،بهترین بنده نوازی ها را در قبال کوچکترین هدیه ها میکند،بهترین خریداری را، یک آینه کوچک،تنها یک آینه کوچک ....... همان آینه دل...

همیشه زشتی وجودمان را برایش برده ایم، آیا وقت آن نرسیده که آینه قلب مان را هدیه کنیم تا زیبایی های خود او در آن منعکس شود؟ وآیا هنوز وقت خانه تکانی دل نرسیده ؟


آرزومند آرزوهاي قشنگتون

و اميدوارم كه هميشه آسموني بمونيد توي اين زندگي زميني

امروز امروز است

امروز امروز است

امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی

از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش

امروز هر چقدر دلها را شاد کنی

کسی به تو خورده نمیگیره پس شادی بخش باش

امروز هرچقدر نفس بکشی

جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه

پس از اعماق وجودت نفس بکش

امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن

امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمیشه

پس صدایش کن

او منتظر توست

او منتظر آرزوهایت

خنده هایت

گریه هایت

ستاره شمردن هایت

و عاشق بودن هایت است

امروز امروز است

پيداكردن دوستان قديمي

همه ما در زمان مدرسه خود دوست هايی داشتيم که سال ها ست که خبری ازشون نداریم.

درین سایت امکانی فراهم شده که بتونيم اون هارو پيدا کنيم.

http://hamkelasiha.com/

مثال : همكلاسي‏هاي قديمي كتابداري دانشگاه فردوسي مشهد = لينك.

سوژه خوبیه برای خنده و تفریح.

کتابت را جا بگذار!

سلام دوستان قدیمی!! چندروز پیش دوستم مطلبی برام  فرستاده بود که به نظرم جالب اومد......

 

جا گذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رفتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی  رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد:

"شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند."



رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش. در فرانسه کتاب‌های در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.



حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر درآورده است. در ترک‌بوکو – یکی از شهرهای ساحلی ترکیه – کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین‌که چشمم به صفحه اولش افتاد؛ از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم. در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:

"
من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید."

در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: "خواننده شماره سه در ترک‌بوکو". پس تا به‌حال سه نفر که همدیگر را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند. طبق اصلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعه‌ی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.

برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند. توصیه می‌کنم سری به سایت bookcrossing.com بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است. از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید...

به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب

 

خداوندا!!!!

خداوندا! ياد خود را در دل ما آنقدر شيرين و دلنشين کن که از ياد غير تو غافل شويم و عطش کمال بي منتهايت را در دل ما بينداز تا هيچ چيز جز رسيدن به جمال تو، سيرابمان نکند


شما جزو کدام دسته از کتابداران هستید؟

چند روز پيش مطلبي خوندم كه به نظرم جالب اومد توي وبلاگ مي ذارم اميدوارم كه براي شما دوستان هم جالب باشد. منبع: www2.atfmag.net

بزرگی را پرسیدند: کتابداری به چه ماند؟ گفت: کتابداری را شبیه‌ترین چیز مرگ است. تا به آن گرفتار نیایی ندانی که چیست و چون به آن گرفتار شدی، از چگونگی آن درمانی!


در دوران تحصیل و کار در رشته کتابداری با چهره‌ها، دیدگاه‌ها و شخصیتهای متفاوتی در بین کتابداران آشنا می‌شویم. این تفاوت در دیدگاه، از همان روزهای آغازینی که به تحصیل در این رشته مشغول می‌شویم در بین همکلاسیها آشکار می‌شود. برخی از آنان با آشنایی قبلی پا به این رشته می‌گذارند و دارای انگیزه و علاقه هستند. این آشنایی بیشتر به خاطر داشتن دوست، آشنا و یا فامیلی آشنا یا شاغل در حوزه کتابداری شکل می‌گیرد. البته تعداد این افراد در قیاس با دیگران کم است.

برخی دیگر به قول خودشان از بد حادثه پا به این وادی گذاشته‌اند. این دسته به خاطر اشتباه در انتخاب رشته، رتبه قبولی پایین در کنکور و شاید بی‌ملاحظگی به دنیای کتابداری وارد می‌شوند. تعداد آنها فراوان است. گروههای دیگری را نیز می‌توان به این دو دسته افزود که خارج از حوصله این مقال است.

به مرور زمان برخی که البته تعدادشان کم است از ادامه تحصیل در رشته منصرف می‌شوند اما آنهایی که می‌مانند با یافتن دیدگاه و شخصیت هایی خاص از این رشته دانش آموخته می‌شوند. در این مرحله، برخی از آنها از دنیای کتابداری خارج می‌شوند؛ یا به دلیل تغییر رشته در مقاطع بالاتر، یا به دلیل یافتن کاری متفاوت و دلخواه، یا به دلایل خانوادگی مانند ازدواج. بقیه افرادی که در این دنیای کوچک می‌مانند بین ۵۰ تا ۶۰ درصد کل افرادی هستند که در این رشته وارد شده‌اند. این تعداد باقیمانده یا ادامه تحصیل می‌دهند و یا به کار مشغول می‌شوند البته پس از پشت سر گذاشتن هفت خوان رستم.

اما پس از گذشتن از یک دهه از ورود افراد به رشته کتابداری، با چهره‌های متفاوتی از آنان برخورد می‌کنیم که هر یک تلقی و تعریفی خاص از کتابداری دارند و در نتیجه نوع فعالیتها و اقدامات حال و آینده‌شان تحت تاثیر این تلقی و تعریف قرار می‌گیرد. در این نوشته قصد آن است که با طنازی پرده از چهره انواع کتابدارانی که در محیط کار و تحصیل با آنها آشنا می شویم برداریم به شرحی که در پی می‌آید:
ادامه نوشته

کوچکترین کتابهای جهان




كتابخانه سنگكي

سلام

جايي مطلب جالبي خوندم گفتم توي وبلاگ بذارم شايد براي شما هم جالب باشد .


يك نانوايي سنگكي در شهر قم كتابخانه‌اي با بيش از 500 جلد كتاب دارد!


اين نانوایی سنگكي چهار سال است ميزبان مشتريان كتابخوان است

و در خيابان امام بين سه‌راه و چهارراه غفاري قم واقع شده و علاقه‌مندان

مي‌توانند كتاب‌هاي خود را به اين كتابخانه هديه كنند.

اين كتابخانه سنگكي براي مردم منطقه شناخته شده است

و تاكنون با استقبال خوبي از سوي دوستداران كتاب مواجه بوده است.





"عبدالله رامي" مالك اين نانوايي با اشاره به اينكه هر ماه 300

جلد از اين كتاب‌ها را براي ايجاد تنوع مطالعه مشتريان

با كتاب‌هاي موجود جابه‌جا مي‌كند گفت: "با توجه به

اينكه مشتريان براي خريد نان از 10 تا 20 دقيقه وقت

خود را در نانوايي صرف مي‌كنند فرصت خوبي است

تا در اين زمان مطالعه نيز داشته باشند." اين نان

واي خوش‌ذوق ديپلم اقتصاد دارد و انگيزه خود را خدمت

به مردم و ترويج فرهنگ كتابخواني و مطالعه در ميان مردم

مي‌داند. در اين كتابخانه كوچك اما پربركت كتاب‌هايي است

كه حتي در كتابخانه‌هاي معتبر نيز يافت نمي‌شود.


دوستان قديمي

  سلام ، سال 87 اگه بد بود, اگه سخت بود, اگه اشکامونو در اورد,اگه به ما وفا نکرد,اگه آسمون دلمون ابری بود یا 100 دلیل دیگه اصلا دیگه مهم نیستن. می دونید چرا؟؟!چون همیشه می گن دریا اگه طوفانی نباشه هیچ ناخدایی هم قهرمان نمی شه.مگه دلتون نمی خواد قهرمان داستان زندگی خودتون باشید یا اینکه مثل آرش کمانگیر واسه سرزمین قلبتون وسعت تعیین کنید؟

... فردا طبیعت خدا فارغ می شه و فرزندی به نام بهار متولد می شه. همه باید بخندیم و شاد باشیم چون وقتی بهار بیاد با اون اشکای بهاریش همه غصه ها را از دل ما می شوره و دیگه غصه ای نیست حتی قد سر سوزن.آخه بهار هنوز جوونه و اماده جوانه زدنه.

زماني كه به فردا اميدواري، اقتدار ازآن توست.پس بیایید همیشه امیدوار باشیم.

سال88 مبارک.

سلام

با نزديك شدن به كنكورارشد بد نديدم يه مطلبي طنزي كه را كه چندي پيش در يكي از سايتها پيدا كرده بودم براي دوستان عزيز بذارم تا آنها هم بهره مند شوند...


منبع: http://etelaresananejavan.blogfa.com

"پس از گرد و خاكي كه سوالات آزمون ارشد پارسال و اعتراضات مختلف نسبت به اون به پا كرد،‌ بد نديديم شوخي كوچكي هم با اين سوالات داشته باشيم. (سوالات از متن سوالات آزمون امسال انتخاب شده اند). دوستان عزيز پشت كنكوري مي توانند دانش، اطلاعات و البته شانس! خود را يكبار ديگر با اين تستها محك بزنند.

البته با عرض پوزش از اساتيد اهل فن و طراحان محترم سوالهای كنكور و ساير بزرگترها !!!! جا دارد از استاد فرهیخته جناب آقای عمرانی که در قسمت بعد سوالهای امسال را نیز برای مشتاقان و سینه چاکان کارشناسی ارشد رونمایی کرده اند تشکر کنم."

1. مرحله آيش در گزارش نويسي به چه معناست؟

1) مرحله سپردن گزارش به دیگری برای نوشتن آن است

2) مرحله کشیدن گوش گزارش نویس توسط مقام مسئول گزارش گیرنده است که به اصطلاح گزارش نویس آیَش می آید یعنی دردش می آید.

3) مورد 1 و 2

4) مورد 2 و 1

2. پيشينه استناد از کجا سرچشمه مي گيرد؟

1) امير الدوله سونگير و اتباعَش

2) ناراحت الدوله متواری

3) آب كه از سرچشمه گل آلوده

4) استناد كيلو چنده بابا !!؟؟

3. كدام گزينه در قصه هاي قومي- واقعي و فانتزي مشترك است؟

1) گوش مفت

2) حرف مفت

3) آقا كلاغه كه تو هيچ كدوم به خونه اش نمي رسه

4) حرف " ي"

4. كداميك از آثار مي تواند بيشتر براي كودكان و نوجوانان اثر تخريب كننده داشته باشد؟

1) اشعار ايرج ميرزا

2) داستانهاي صادق هدايت

3) فيلمهاي جيغ ( 1و 2و 3 )

4) جك هاي ایرانی !!!!

5. كدام گزينه درباره شعر كودكان صحيح است؟

1) اتل متل توتوله گاو حسن ملوسه !!!

2) اولین سراینده شعر کودکان ریماء الدوله فرفری بوده است

3) برای کودک شعر نخوانید چون بی ادب می شود

4) گزینه 1 و 5

6. مهمترين خدمت جبّار باغچه بان چيست؟

1) سرسبز کردن باغچه ها و بوستانهای شهر

2) تاليف كتاب "جبّار سبز انگشتي"

3) كارگرداني فيلم "پرنده كوچك خوشبختي" !!!!

4) جبار كف پاش صاف بود، معاف شد خدمت نرفت !

7. پوشش موضوعي پايگاه اطلاعاتي Inspec‌ چيست؟

1) Inspec همان Inspect و پايگاه اطلاعاتي مربوط به حشرات موذي است.

2) اينسپِك رو نمي دونم ولي اونسپِك مال اين بچه خرخوناي فيزيكدونه!

3) اين فرنگي هاي بي دين و ايمون مگه "پوشش" هم دارن؟

4) پایگه تخصصی تخصصي محصولات آيس­پَــك است!

8. علامت – يا منهــا بعنوان عملگر رياضي، مشابه كدام عملگر بولي در بازيابي اطلاعات عمل مي كند؟

1) علامت – مربوط به تقسيمات فرعي سرعنوانهاي موضوعي است، سوال اشكال دارد.

2) مَنها (يعني همون Man ها) و اين علامت مربوط به محدود كردن جنسيت در جستجو است!

3) اصلا اين سوالاي تخصصي رشته هاي فني و مهندسي و حساب و هندسه و رياضيات محض چه ربطي به ما كتابداراي بيچاره داره؟

4) گزینه 3

9. در جستجو از يك پايگاه اطلاعاتي، عبارت Iran NEAR2/ Iraq به چه معناست؟

1) از علامات رمزي مربوط به جنگ ايران و عراق است. (سوالات با سوالات گزينش ارتش جابجا شده!)

2) یعنی جنگ !!!

3) یعنی دو قدم به عراق نزدیک شوید !!!

4) پس آمریکاش کو ؟

10. تالار آپادانا در تخت جمشيد در چه دوره اي ساخته شد؟

1) دوره زمونه ي خوبي بود، يادش بخير عجب دوره اي بود!

2) زمان ارزونی بنزین !!!

3) حول و حوش همين n سال و دو روز و بيست و سه ساعت و چهارده دقيقه و نوزده ثانيه قبل تر

4) يادش بخير...! بذار واست بگم مادر،‌ انگار همين ديروز بود....

11. آيين تائو (تاتو) توسط چه كسي مطرح شد؟

1) در آرايشگاه عروسك توسط شهين جون

2) در آرايشگاه ملوسك توسط مهين جون

3) آرايشگاه جينگ جونگ، توسط استاد تاتو!

4) بستگی به نوع موقت یا دائمش دارد !!!

12. عنوان "كشتاتريا" متعلق به كداميك از طبقات هند مي باشد؟

1) نجسا

2) كثيفا، چركولكا، ژولي پوليا

3) حروم گوشتاي بي دين و ايمون

4) طبقات اهل تريا ديگه، منظور همون بروبچ اهل كافه تريا و كافي شاپ و كافي نت و ...

13. كدام ويژگي سازمان كتابخانه را از بسياري سازمانهاي ديگر متمايز مي كند؟

1) كثرت آقايون ترگل و ورگل،‌ تروتميز، اتوكشيده، موهاي آب و جارو شده ي طنّاز!

2) كثرت بانوان ترگل و ورگلِ خوش برو روي نا مزدوج‌ (البته فعلا قصد ازدواج ندارن!)

3) حاكميت نظام شايستگي و شايسته سالاري بر سازمان كتابخانه

4) اصلا كتابخونه چي هست كه بخواد سازمان داشته باشه؟!؟!

14. جدول تقدم و تاخر موجود در جداول ديويي چه كاربردي دارد؟

1) براي رعايت نظم تقدم و تاخر و عقب و جلو... از جلو نظام!

2) احقاق حقوق صفرهاي ناچيز بي قيمت كه توي اين رده بندي بدجوري سرگردانند

3) باید از خود مرحوم دیوئی پرسید ؟

4) شما اول خودت بفرما ته صف، تقدم و تاخر رو رعايت كن تا بعدا برات بگم

15. اهالي سمرقند فن كاغذ سازي را از چه كساني آموختند؟

1) از كتابداراي بالا برره

2) از كتابداراي پايين برره

3) از همان ترك شيرازي كه بدست آورد دل مارا...!

4) خودشون بلد بودند !!

16. چه كسي لقب پدر كتابداري هند را دريافت كرده است؟

1) رحمت خان

2) دیان خان

3) عباس خان

4) هر سه

17. بر اساس مصوبه قانوني 1344 شهرداري ها موظف بودند ...... از درآمد سالانه خود را به كتابخانه ها اختصاص دهند؟

1) در حد بخور و نمير

2) در حد بريز و بپاش

3) هرچي مرحمتته دكتر جون!

4) بزك نمير بهار مياد...؟

18. كدام ويژگي كتابهاي الكترونيكي را براي انتشار آثار مرجع مناسب مي سازد؟

1) باكلاسه!

2) خوراك كپي پيسته!

3) تو جيب ميذاريش دانشمند مي شي!

4) اصلا كي گفته مناسبه! همين سوسول بازي ها رو در آورديد که ابهت كتاباي مرجع اومده پايين!

19. سفارش و خريد نشريات ادواري خارجي از كدام طريق مناسب تر است؟

1) از كيوسك روزنامه فروشي ها

2) از دستفروشهای سر چهارراهها

3) بیا پیش خودم

4) از من به تو نصيحت واسه اين اراجيف كه هيشكي هم سراغش نمي ره پول تو جيب اجنبي نريز!

20. مناسب ترين روش علمي در انتخاب مجلات كدام است؟

1) داشتن عكسهای با کیفیت و جذاب

2) داشتن صفحات فال، جدول، طالع بيني و آشپزي

3) نداشتن جنس کاغذ مناسب به ویژه برای پاک کردن شیشه های منزل

4) هرچي مامانم اینا بگن !



سلام

تا حالا فكر كرديد؟
حتما مي پرسيد به چي؟

به خودتون و خدا و دنيا
هر سه باهم

اصلا يه جمله بگييد كه هر سه تاي اينا تووش باشه

من مي گم:" من خداي هر دو دنيا رو دوست دارم"
اون يكي مي گه:" خداي دنيا مال منه"
اين يكي مي گه:"خداي من ، دنيا چيه؟"
ديگري مي گه:"خدا خدا خدا من دنياي تو رو دوست ندارم"
و...

تا دلتون بخواد جمله هست .جمله هايي كه بعضي هاشون دل آدمو مي لرزونه

دلتون مي خواد يه عشق واقعي رو تجربه كنيد كه فقط و فقط از بودنش لذت ببريد؟
به همين جمله ها فكر كنيد و اونها رو با جمله ي خودتون مقايسه كنيد.

اگه بخوايد واقعا ببينيد و بفهميد توي همين چند تا جمله چه رازها كه نخوابيده.
اگه حتي يه ذره هم روتون تاثير گذاشته و مي خواييد كه برييد به سمتش....

“شب قدر موقعشه !!"


راستي منو از دعاي خيرتون فراموش نكنيد "دوستان قديمي"

آرزومند آرزوهايتان



تقديم به امام زمان (عج)

 


 

تقدیم به آقا امام زمان

وقتی بیایی نسیم بهاری در صحرا می پیچد و شقایق می روید، وقتی بیایی ابر شروع به گریستن می کند و باران می بارد، وقتی بیایی کبوتری در آسمان نیلگون دلم به پرواز در خواهد آمد. پس بیا ای نازنینم! پس بیا و نسیم بهاری را تو در صحرا بپیچان. پس بیا شقایق ها را تو در صحرا برویان. مهدی فاطمه! بیا که مردم در مرداب گناه اسیر شده اند و با دست و پا زدن بیشتر در آن فرو می روند، بیا که من داغ شقایق سرخ را نمی توانم تحمل کنم، با تو شهاب در آسمان نمایان می گردد، با تو پروانه عاشق ترین عاشق می شود.

 

ای امید دل های خسته

به كمترين لحظه عاشق بهار شدن ، كافي است تا به يك عمر چشمت به راه بماند و دلت در انتظارش ساليان سال بتپد.

عشق به مولا يعني رضايت او را بر رضاي خود ترجيح دهي و همراه و همدل او باشي. او مي‌خواهد اهل دل باشي و وجودت سرشار از طهارت و پاكي باشد.

اي بهشتي‌ترين نگار، اي نور بي پايان، مولاي من ، اي عزيزترين نگاه آبي،  سلام بر تو. سلامي همراه با ولايتي خالصانه، سلامي بر تو اي انتظار سبز. اي مطلوب ‌ترين بهار موعود، مي‌داني چشم اميد به ولايت تو دوخته‌ام تا زنگار گناه از پيكره‌ام رخت بر بندد. آقاي من دل به مهر تو بسته‌ام و از محبت تو لبريز شده‌ام. اي خورشيد هدايت بتاب، اي بهشت برين هوا را با عطر حضورت معطر ساز. من به ريسمان مهر تو آويخته‌ام اي همه اميد من، محبت تو حب به خدا است، اي اميد دل‌هاي خسته............ سال هاست كه در انتظار تو به پاي كاج‌هاي وحشي نشسته‌ام و منتظر صداي گام‌هاي دلنواز تو مي‌باشم. مولاي من...... نهال انتظار در دل من ريشه دوانده و تبديل به درختي سترگ گشته است. در جاده تنهايي انتظار، چشم دل را دوخته‌ام به آسمان اميد تا كه شايد......

 

 

كاش ميشد اشك را تهديد كرد…... مدت لبخند را تمديد كرد…...كاش ميشد در ميان لحظه ها،…لحظه ي ديدار را نزديك كرد

عاشقان عيدتان مبارك







علت ديوانگي

به مناسبت روز مادر

روزی کودکی می خواست به دنیا بیاید..

از خدا پرسید: " به من گفته اند امروز من رابه زمین می فرستی . اما من چه طور می توانم آنجا زندگی کنم؟ من خیلی کوچک و ناتوانم."

خدا گفت: " عزیزم!ازمیان همه فرشتگانم یکی از آنها رابرای تو انتخاب کرده ام او منتظر توست و از تو مراقبت خواهد کرد."

کودک گفت: " اما خدایا ! من در بهشت کاری نمی کنم جز خواندن و خندیدن وهمین من را شاد می کند."

خدا گفت: " در آن جا فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و تو را خواهد خنداند. او تو را شاد خواهد کرد."

کودک گفت: " وقتی مردم حرف می زنند من زبان آنها را نمی فهمم چه کارکنم؟

خدا گفت: " فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین حرف ها را به تو خواهد گفت که تا به حال شنیده ای . او با صبر و حوصله به تو زبان آنها را یاد خواهد داد."

کودک گفت: " خدایا!وقتی می خواهم با تو صحبت کنم چه کار باید بکنم؟

خدا گفت: " فرشته تو دستانت را بالا خواهد برد و دعاکردن را به تو یاد خواهد داد و من صدایت را خواهم شنید."

کودک گفت:" شنیدم روی زمین آدم های بدهم زندگی می کنند و کارهای زشت وناپسند انجام می دهند...

چه کسی ازمن در برابر آنها دفاع خواهد کرد ؟"

خدا گفت: " فرشته تو از تو دفاع خواهد کرد، حتی اگر جان او به خطر بیفتد، تو از هر چیز دیگری برای او با ارزش تری."

خدا لبخند زد و ادامه داد: " فرشته ات به تو یاد می دهد چگونه خوب باشی و خوب زندگی کنی و پاک و منزه به سوی من برگردی و ازنگاه به او خواهی دانست که من همیشه با توام."

و آنگاه صداهایی از زمین به آنها رسید و کودک می دانست وقت رفتن رسیده است. کودک به خدا گفت: " خدایا حالا که باید بروم می توانی اسم فرشته ام را به من بگویی تا او را بشناسم؟"

و خدا گفت :"نام واقعی فرشته ات مهم نیست تو او را "مادر" صدا خواهی کرد..."


معصومیت بر باد رفته

تا حالا شده تو چشاشون غرق بشي؟ دقت كردي چقدر چشاشون معصوم و بي ريا ست؟ به يه جا خيره ميشن و انگار كه تو فكر عميقي باشن متوجه سر و صدا و جمعيت نميشن. دستت رو گذاشتي تو دستشون؟ دستشونو حلقه ميكنن دور انگشتت. خيلي دلم ميخواد بدونم تموم روز به چه چيزايي فكر ميكنن! اصلا فكر ميكنن؟ بعضي هاشونم انقدر مي خوابن كه انگار خستگيه يه سفر طولاني و سخت هنوز تو بدنشون مونده! اصلا انگار دنياشون با ما فرق داره. موجودات تازه واردي كه تنها صدايي كه خوب مي شناسن صداي قلب مادرشونه. گاهي ام يه لبخندي به لب مي زنن،مَلييييييييييييح .

يه جا شنيدم كه امام علي -عليه السلام-  فرمودن نوزاد مي تونه فرشته ها رو ببينه و... به خاطر همينه كه گاهي ميخنده. اون روزي كه اينو شنيدم آه از نهادم بلند شد و داغ دلم تازه! حسرت خوردم كه چقدر فاصله هست بين اوني كه اومد به اين دنيا و اوني كه الان تو اين دنياست. مثلا اومده بودم دست پر برگردم ، اون چيزايي هم كه داشتم از دست دادم.

 

به دنيا كه ميان گريه مي كنن. يكي از بچه ها مي گفت: خاصيت آدميزاد همينه! يادش ميره اومده كه فقط يه توقف كوچيك كنه. يادش ميره هر جا كه ميره به غير اون منزل آخري، باقيش همه محل گذره. اونوقت مثل چسب مي چسبه به همون دنيايي كه داره و حاضر نميشه رهاش كنه. شايد به خاطر اينه، كه هر بار دنياش رو ترك ميكنه، وجودش رو ترس مي گيره .




 

اين داستان  شما را شوكه مي كند

این داستان شما را شوکه می کند...البته یک شوک مفید


یک مرد جوان درجلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."

همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم.
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراقهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: کیه؟ چی می خواهی؟ و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: چی می خواهی؟ فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: براتون شیر آوردم. آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوزگریه می کرد گفت: ما دعا کرده بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد


این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم.

لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید ( فیلیپیان4: 13.
عیسی می گوید: "اگر هر کدام از شما از من عار داشته باشد من نیز از شما در حضور پدرم عار خواهم داشت
. "

 


یه دوست خیالی که واقعا دوستته بهتر از یه دوست واقعیه که خیال می کنی دوستته!!!!!!!!!!!!!

ایران سی جی  بزرگترین و متفاوت ترین سایت انیمیشن و گرافیک

بزرگترین و متفاوت ترین سایت گرافیک و انیمیشن کامپیوتری راه اندازی شد. مدیریت سایت ایران سی جی توسط برادرم "آقای کامبیز محمودی" اداره می شود .

سایت شخصی ایشان www.digitalKAM.biz

و آدرس سایت ایران سی جی  www.iranCG.com

همان طور که می دانید کلمه CG مخفف کلمات Computer Graphics به معنای گرافیک کامپیوتری می باشد.
حیطه فعالیت سایت IranCG شامل موارد ذیل خواهد بود:
·
آموزش نرم افزارهای گرافیکی بررسی سخت افزارهای مربوط به گرافیک کامپیوتری(2بعدی"2D" و سه بعدی "3D" )

·
جلوه های ویژه کامپیوتری
(VFX) Visual Effects

·
شبیه سازی های کامپیوتری استفاده شده در انیمیشن و بازی های کامپیوتری simulation))

·
بازهای کامپیوتری و(بررسی چگونگی ساخت و نحوه کار با برنامه های ساخت بازی و نیز بررسی بازی های روز دنیا) Games

·
گرافیک تحت وب و برنامه نویسی در زمینه گرافیک تحت وب (Web Graphics)

·
گرافیک و مقوله چاپ (2D graphics)

·
اخبار مربوط به دنیای گرافیک کامپیوتری


·
بررسی کاربرد های گرافیک کامپیوتری در سینما

·
عرضه محصولات آموزش در زمینه گرافیک و انیمیشن به صورت (CD- DVD)

·
عرضه جدیدترین نرم افزارها و محتویات کمکی برای CG

·
ارائه آخرین کتب و مجلات معتبر خارجی در زمینه گرافیک و انیمیشن

هدف Iran CG بوجود آوردن بزرگترین پایگاه اطلاعاتی از مقالات و آموزشهای دنیای جذاب گرافیک و انیمیشن است لذا از کلیه صاحب نظران، نویسندگان و دست اندرکاران صنعت CG دعوت به عمل می آوریم تا با ارسال مقالات خود به ما در کامل نمودن این بانک همراه ما باشند تا گام های بزرگتری دراین زمینه برداشته شود

همراه Iran CG باشید تا حرفه ای شدن را تجربه کنید.

لغت نامه دانشجویی!!!!

سالهاي پيش از دانشگاه : آن روزهاي خوش

ثبت نام ترم جديد : ده فرمان

دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان

خوابگاه شهرك :
اينجا آخر دنياست.

دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار

دانشجوي ادبيات : نان و شعر

خانواده دانشجويان : بينوايان

دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام

دانشجوي فوق ليسانس : قهرمان قهرمانان

انتخاب درس افتاده : زخم كهنه

دانشگاه آزاد : جيب برها به بهشت نمي روند

شب امتحان : امشب اشكي ميريزد

مراقبين امتحان : سايه عقاب

شاگرد اول كلاس : کسی كه زياد مي دانست

تقلب : عمليات سري

تدريس در دانشگاه : تجارت

روز دريافت كارنامه : روز واقعه

تعطيلات بين ترمي : روزهاي خوب زندگي

دانشجوي فارغ التحصيل : ديوانه از قفس پريد

مسئول خوابگاه : كاراگاه گجت

انصراف دادن : فرار بسوي خوشبختي

تصويه حساب : خط پايان

شيريني گرفتن از فارغ تحصيلي : ضربه آخر

شماره دانشجويي : مدرك جرم

اعتراض براي كيفيت غذا : مي خواهم زنده بمانم

روز پرداخت وام دانشجو : روز فرشته

دانشجوي اخراجي : شخصي كه به زانو در آمد

دانشجوي مشروطي : شخصي كه موش شد

آينده تحصيل كرده : دست فروش

كلاس هاي ساعت 12-2: خواب وبيدار

تصويب شهريه براي دانشجويان : تاراج

استاد راهنما : گمشده

به دنبال سرويس : دونده

آشپزهاي سلف سرويس : هفت سامورائي

ازدواج دانشجوئي : عروسي خوبان

دانشجويي كه تغيير رشته داده : بازنده

بوفه دانشگاه : غارتگران

سرويس دانشگاه : اتوبوسي بسوي مرگ

اميد به بهبود اوضاع : توهم

گردهمايي استادان : دسيسه

پاس كردن يك درس: يكبار براي هميشه

ژتون فروشي : آژانس شيشه اي

علت نيافتن بعضي از دانشجويان : رابطه پنهان

رئيس دانشكده : سناتور

التماس براي نمره : اشك كوسه

سوار شدن به اتوبوس : يورش

نماينده كلاس : بهترين فرد بد

ترم آخر : بوي خوش زندگي

پايان نامه : زندگي ديگر هي

چی شده چرا.....

 

چي شده چرا مااينطوري شديم چرا شادي هامون الكي شدن،  چرا هيچ كس از ته دل نمي خنده،  چرا بين آدمها اينقدر فاصله افتاده ، چرابايد يك اتفاق خيلي مهم بيفته يا خرج هنگفتي بشه تامابراي چند لحظه يا درنهايت يك روز خوشحال باشيم واز ته دل بخندیم،  چراديگر چيزهاي ساده مارا شاد نمي كنند ، چرا ازاتفاق كوچك لذت نمي بريم نكنه ديگر چشمهامون قشنگي دنيا را نمي بينند، گوشهامون حرف وصداي خوب رو نمي شنون نكنه اونقدر درگير كاروتجملات زندگي شديم كه زيبايي دور وبرمون را نمي تونيم ببينيم،  چرا صداي بارون دل مارا نمي بره، چراديگر هوس نمي كنيم زير بارون راه  بريم،  چرا به دنبال پروانه ها نمي رويم، چرا از دور هم بودن وگفتن وشنیدن و خندیدن لذت نمی بریم.

 

 

امیدوارم این جملات زیر که به نوعی "طنزگونه"  هم هستند برای چند لحظه هم که شده لبخند رو لباتون حک کنه . امیدوارم همیشه شاد باشید و دیگران را هم شاد کنید.

 

به غضنفر میگن کامپیوتر بلدی؟ میگه ای... تا حدودی . میگن خوب حالا کامپیوتر رو روشن کن ! میگه: اوووووووه نه تا این حد!!

 

غضنفر میره استخر شیرجه میزنه توی عمق چهار متر، میاد بالا میگه، عجب نفسی داشته کاشی کارش!

 

غضنفر زنگ می زنه رادیو میگه الو آقا اونجا رادیواست ؟ مجری میگه بله بفرمایید. می پرسه آقا الان صدای من داره پخش می شه؟ مجری میگه بله بفرمایید. می پرسه؟ یعنی الان صدای من توی نونوایی هم داره پخش می شه؟ مجری عصبانی می شه میگه آره دیگه حرفتو بزن. غضنفر میگه الو اکبر نون نخر مامانت خریده!

 

غضنفر با یک سرهنگه سوار هواپیما میشن غضنفر رو به سرهنگ میکنه میگه ببخشید شما گروهبانید؟ سرهنگ میگه نه. غضنفر همین سوال رو چند بار میپرسه. آخر سرهنگه خسته میشه میگه بله بابا من گروهبانم، غضنفر میگه پس چرا لباس سرهنگارو پوشیدی؟

 

این مال 22 بهمنه (که با تاسوعا – عاشورا و جریان انرژی هسته ای همزمان شده بود):

از غضنفر می پرسن مناسبت این 4 روز تعطیلی چی بود؟ می گه والا، مثل اینکه شهادت امام حسین و 22 تن از یارانش به دست صدام صهیونیست و همچنین روز 72 بهمن روز پیروزی انقلاب درصحرای کربلا و فرار یزید خائن از ایران!

 

غضنفر مسجد می سازه، هر کاری میکرده کسی نمی یاد اونجا نماز بخونه! یه تابلو میزنه رو سر در مسجد ومی نویسه: نماز صبح، یک رکعت، بدون وضو!

 

.. باور كنيد كه شاد بودن و لبخند زدن  يك انتخاب دروني است و نهايتاْ اين شخص شما هستيد كه آنرا انتخاب مي‌كنيد!

 

نامه ی مادر غضنفر به غضنفر...!

 

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادث خوانده بود که بيشتر اتفاقها توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها، پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

 

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

 

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم