می خواستم صدای سادگی ام را از زادگاه ساحلی ام تقدیم یاوران قدیمی ام کنم ام طوفان مرا گرفت و دریا شدم ولی در ذرات قطره ای ام نمی گنجم در یا دلان خوب صمیمی سلام با مند بر سر سفره حصیری باران نشسته بنشینید تا نور تناول کنید و مشرقی شوید
در این محراب تنهایی سکوتم سرد و سنگین است شوم دلگیر پروانه که عشقش عشق خونین است
مرا با خود ببر مرا با خود ببر به دشت بیکران سرد پاییزی که احساس لطیف نبض باران را به چشمانم بیاموزم بدانم روزگارم بس پر از ابهام و تشویش است بدانم کلید ناجوانمردانگی های بشر ماوا گزیده درون حلقه زرین بیاموزم چگونه سکوت صبح صادقم را با لرزش دستان پینه بسته آشنایان قدیمی بشکنم تا چگونه حس کنم هیاهوی بی صدایان را ولی من تک درخت تنهای همسایه ام را می نوازم شعر هایم را فقط برای تک درخت تنهای همسایه ام می سرایم ولی پریروزها دیدم که آفت غربت ظلمت درونش را سرد و خشکانیده غبار خستگی های زندگانی وجود سبز پاکش را گرفته ولی نجوایی زمزمه کنان به من میگفت شعرهایت را فقط برای آنانی بسرای که احساس لطیف نبض باران را به چشمانشان آموخته باشند.شاعر .مریم عندلیب(هزار )