روزی از روزها کودکی به همراه مادرش راهی بازار می شه تا مقداری غذا تهیه کنند . توی بازار هر چی رو که میدید دوست داشت که مال خودش باشه . دست مامانش رو فشار میداد و می گفت من اینو می خام من اونو می خوام . اما مادر بیچاره که از فقر رنج می برد به دلیل اینکه نمی خواست کودکش کمبودی رو احساس نکنه به کودک می گفت : بیا عزیزم بریم خونه یه چیز خوب برات گرفتم می خوام نشونت بدم کودک ساده و سربه هوا از خدا خواسته خوشحال شد و گفت باشه . به خونه که رسیدن فکر می کنین مادر چه چیزی بهش نشون داد ؟