سیری در خاطرات

انگار همین دیروز بود ، مثل یک فیلم الان جلو چشامه ، دارم در مورد مسیر سلف سرویس تا دانشکده حرف می زنم . من و بچه ها . انگاری از دوران دانشجویی فقط خوراکش و چرند و پرند گفتنای توی مسیر غذاخوریش توی ذهنم مونده . البته اون ماجراهای سرکلاس آقای یغمائی و دکتر آزاد مرحوم جای خودش . ولی خوردن بهترین غذاهای ایرانی به قیمت ۱۰۰ تومان صفای دیگه ای داشت ! اونم با چه کیفیتی و کمیتی ! خوداییش ما که پربال شدیم ! از این نظر دانشگاه برام بار علمی خوبی داشت ! خیلی چیزا توش یاد گرفتم . یاد گرفتم که بعد از غذا چطوری گوش بچه ها رو بزنیم برای دوغ و نوشابه . یاد گرفتیم چطوری دوغو حمش بزنیم و خیلی چیزای دیگه که الان توی زندگی داره به دردم می خوره

ولی جدای از شوخی ، این سفری که رفتیم (یزد واصفهان وشیراز) مزش سر زبونم مونده و یادش توی ذهنم و خاطراتش روی قلبم حک شده . افسوس که این قافله عمر عجب می گذرد .

یه سوال : اگه زمان به عقب بر میگشت و دوباره فرصت اردو پیش میومد چی کار می کردین ؟