امروز بعد از مدت مدیدی فرصتی دست داد که سری به کلبه قدیمی و تارعنکبوت گرفته دوستان قدیمی بزنیم . اوووووووه همه جاشو گردوغبار گرفته و شوبوشا و باکتریها و میکروبا هر شب اینجا x پارتی می گیرن . حتی با تحویل سال نو هم دستی به سروروی این خونه کشیده نشد . اخه مگه این خونه نظافت چی نداره ؟ نیگا نیگا نیگا چه دست نوشته هایی ریخته روی زمین ، وایستا ببینم همشم از آقای قیاسیه که . مثل اینکه قبل از من اینجا بوده . نمی دونم چی می خواد ؟ چیزی اینجا گم کرده ؟ توی خونه ای که همه جاشو گردوغبار فراموشی گرفته چه چیزی می تونه اینقدر باارزش باشه که یک نفر آدمو  بکشه سمت خودش جز خاطره ، جز رفاقت ، جز دوستی . البته زغال خوبم بی تاثیر نبوده . چی بگم جز اینکه :

هر چی آرزوی خوبه مال تو          هر چی که خاطره داری مال من

اون روزای عاشقونه مال تو         این شبای بی قراری مال من

و اما

درباره الی ...

من خداروشکر هنوز زنده ام و دارم به بار گناهانم می افزایم ، توبه هم شده غول و ما هم شدیم بسم الله . بگذریم هنوز یک پسر عذب (مجرد) هستم . یعنی هیچ دوشیزه خانومی حاظر نیست برای رضای خدا عروس مادرمون بشه . خدا لعنت کنه اون کسی رو که از مامانش قهر کرد رفت آمریکا بچه درس خون شد و رشته کتابداری رو به عنوان سوغات آورد به ایران و باعث علفسرگردونی کلی دختروپسر قدونیم قد شد . البته ما که بیکار نیستیم . "لقمه نانی به قناعت می خوریم و عِشایمان مزاحم عَشایمان نشده ".(الان سعدی تنش توی قبر داره می لرزه و هی منو نفرین می کنه )

من هم به سان دوست شفیقم مجتبی ، دست نوشته ای از منتها الیه وجودم بر کف اتاقک متروکه کلبه قدیمیان می نویسم و رهایش می کنم به این امید که مگر رهگذری از دیار آشنایی بخواند این مطلب بی دروپیکر را . (یک لحظه فکر کردم شدم آنی شرلی دختری با موهای قرمز)

همه تون توی قلب من هستین بی تعارف . (منو بگو که دارم با کی صحبت می کنم )

خدانگهدار