بنده من! بنده من٬ هرکه از دست تو خسته شد٬ من خسته نشدم. با من حرف بزن. به من نگو که نمی خواهی زندگی کنی. نگو که باید ببرمت. من این گرفتاریها را واسه تو نمی زارم که آرزوی مردن کنی. این اتفاقات واست پیش میاد که٬ «منو صدا کنی.» واسه اینه که ادب بشی. بزرگ بشی. از کالبد دور بشی. به روح نزدیک بشی. واسه اینه که فکر کنی. ببینی چرا تو را اینطوری تربیت می کنم. چرا اینو برات پیش میارم. واسه اینه که به هدف من واسه اومدنت نزدیک بشی و به اون هدف برسی. بنده من٬ من تو را آزاد آفریدم٬ حتی تو را اسیر خودم و محبت خودم نکردم. «خودتو اسیر نکن٬ آزاد باش٬ رها باش٬ بال داشته باش٬ درس بگیر٬ بیاموز.» خستگی تازه اول راهه. «وقتی نمی کشی تازه مسئولیت تو شروع شده.» یعنی از این لحظه باید خودت بسازی و بیاموزی. مطمئن باش من تو را نمی برم. چون هنوز نیاموختی. چون هنوز یاد نگرفتی. هنوز ندونستی. پس بنده من دوباره اینو نگو. منو می ترسونی. من دوست دارم خیلی! باهات کار دارم٬ پس الآن وقت اینه که تو خودت یه کاری بکنی. «از زیر بار توانایی هایی که بهت دادن فرار نکن.» بنده من نوبت توست. من منتظرم تا نوبت تو بشه. تا حرکت بعدی را بکنم. حرکت خوبی بکن. رو به آزادی٬ رو به بزرگی روح٬ بنده من...؟! بنده من٬ باشه؟!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۰۶/۰۶ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط ف.ناظم صفاری
|
الکی الکی 14 سال از ورودمون به دانشگاه فردوسی گذشت . ای خدا چقدر زود ، دیر شد . اون زمان که مو به سر داشتیم فرصت نداشتیم سرمونو بخارونیم حالا که فرصت داریم سرمونو بخارونیم مویی به سر نمونده . مرسی خدا